تبليغاتX
جامعه آزاداندیش رسا جامعه آزاداندیش رسا

حکومت از پايين، مقاله منتشرنشده از مهدی بازرگان

رسا نیوز: به نقل از ميزان نيوز:

اگر تمام مردم مملکت در يک رفراندوم آزاد طبيعی جمع شده تومارها امضا کنند که ما طرفدار دموکراسی و آزادی هستيم باز هم تا واقعاً و عملاً عوض نشده باشند آن حکومت و مملکت، دموکراسی نخواهد شد. دموکراسی در جنبه اخلاقی و اجتماعی آن يعنی اينکه مردم حقيقتاً به يکديگر علاقه و احترام داشته برای سايرين از صميم قلب حق نظر و آزادی و مخصوصاً ارزش قائل باشند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 23:55 | لینک ثابت |

سعید حجاریان: مردم ایران دیگر به دیکتاتوری تن نمی دهند

رسا نیوز: به نقل از نوروز:

روز دوشنبه جمعی از دانشجویان دانشگاه علم و صنعت با سعید حجاریان عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت دیدار و گفتگو کردند، در این دیدار حجاریان با بیان دغدغه های خود در خصوص حکومت دینی و دین حکومتی و آسیب های آن در دوران گذار سخن گفت، وي در بخشي از سخنانش تاكيد كرد: تبدیل اسلام حقیقت به اسلام هویت، امری بود که در ایران اتفاق افتاد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 20:47 | لینک ثابت |

یکصد و بیست و پنجمین سالروز تولد دکتر محمّد مصّـدق مبارک باد

مصّدق ، پیشوای آزادی

رسا نیوز: به نقل از عصر نو:

بسیار تیر ها که رها شد به پیکرش

بسیار سنگ ها که شکستند بر سرش

او ، همچنان  رهائی مردم را

فریاد می کشید.

فریدون مشیری

بیست و نهم اردیبهشت ماه ،  یکصد و بیست و پنج سال از تولد دکتر محمد مصدق ، آموزگار آزادی ایران می گذرد. مصدق جاودانه است. مصدق در وجود همهء مبارزان ضد استبدادی و ضد استعماری زنده است.

مصدق همه جا هست. آن کس که دموکراسی و آزادی را می طلبد ، آن کس که تنها تعین کننده سرنوشت انسانها را اراده ملت می شناسد ، مصدق را در وجود خود دارد و تا بر کنده شدن ریشه های اسارت و وابستگی ، تا برقراری استقلال و دموکراسی و عدالت اجتماعی ، تا دفع استبداد و تحقق آزادی همه جا خواهد بود.

مصدق پیام آور آزادی و فریاد خشم مردمی است که آوای حق طلبانه اش هنوز و شاید برای همیشه درایران و جهان در گوشها طنین می اندازد.   

امّا چرا مصدق از ایران برخاست ؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 9:21 | لینک ثابت |

روزنامه كيهان، ويترين زشت‌تر نماي نظام
احمد زیدآبادی

حدود هفت سال پيش هنگامي كه بازجو از من پرسيد؛ نظرت در باره كيهان چيست، بي‌درنگ در پاسخش نوشتم: كيهان روزنامه‌اي است كه اموال عمومي را تباه مي‌كند و نفرت مي‌آفريند.

چند ماه پس از آن نيز، وقتي كه بازجو مطلبي را در زندان 59 نشانم داد تا در باره آن اظهار نظر كنم، پرسيدم، در كجا به چاپ رسيده است؟ ابتدا از معرفي منبع مطلب خودداري كرد و چون با اصرارم روبرو شد، گفت: در روزنامه كيهان!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:45 | لینک ثابت |
معنای اجماع در قطعنامه‌هاي اخير
عباس عبدی  
 
 رسا نیوز: به نقل از آینده
 
در چهارمين روز سال نو كه مردم در تعطيلات نوروزي هستند، تصويب قطعنامه جديد خبر خوشايندي نبود، اگرچه قابل انتظار بود. علي‌رغم آنكه نوشتن را تا پايان تعطيلات متوقف نموده بودم، اما در غياب مطبوعات نپرداختن به اين موضوع مهم پسنديده نيست.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در سه شنبه هفتم فروردین 1386 ساعت 16:30 | لینک ثابت |
حق حيات در زير تيغ
عماد باقی
در عصر ما دگرگوني‌هاي فراواني رخ داده است. تكنولوژي جايگاه مؤثري در زيست فردي و جمعي ما يافته است. رسانه‌ها و در صدر آن تلويزيون يكي از آنها است. اگر در گذشته وراثت و محيط و خانواده را سه عامل اصلي شكل‌گيري شخصيت و تعليم و تربيت مي‌دانستند امروزه مي‌توان تلويزيون را هم به‌عنوان عامل چهارمي بر آنها افزود. مشكلات اين رسانه در جامعه ما موضوع مقاله گسترده و جداگانه‌اي است.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 ساعت 23:30 | لینک ثابت |

زماني براي بازگشت 
 احمد زیدآبادی

وطن آبستن تحولات سرنوشت سازي است. ممکن است گردباد تحولي که در پيش است، برخي از موانع سخت روياروي توسعه و پيشرفت را از سر راه کشور بردارد و ما را بدون تحمل هزينه اي سنگين در مسير آرام و مطمئني براي رسيدن به جايگاه طبيعي مان در جامعه جهاني قرار دهد. متاسفانه عکس اين موضوع نيز صادق است.
توفان تحول احتمال دارد شيرازه کشور را از هم بپاشد و مردم ما را با سرنوشتي به غايت تلخ و ناگوار روبرو کند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 18:53 | لینک ثابت |

زنان در زندان
احمد زيدآبادي 

"اگر چند مجرم آزاد باشند بهتر از آن است که يک بي گناه در بند باشند." اين سخن اميرالمومنين علي است، اما ظاهرا اصول گرايان مدعي پيروي از ايشان، علاقه و اصرار زيادي دارند که درست عکس اين سخن عمل کنند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 17:34 | لینک ثابت |

آیا سنگسار مساله مردان است؟

دکتر جویسلین ا. اسکات‏
وکیل دادگستری در استرالیا و متخصص حقوق بشر‏
برگردان: شاهپور س.

در تمام دنیا زنان مسئولیت سنگسار شدن، کتک خوردن، مورد اهانت و بد رفتاری قرار گرفتن، مورد تجاوز قرار گرفتن یا تحت سوء ‏استفادة جنسی واقع شدن، سوزانده شدن، اسید پاشی، معلول شدن و به عنوان همسر از نظر روحی نابود شدن را به عهده میگیرند. ما ‏قبول میکنیم که اینها همه مسائل زنان است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در پنجشنبه دهم اسفند 1385 ساعت 20:37 | لینک ثابت |

آزادي بيان در ايران و برنامه هسته اي  
احمد زيدآبادي

ايرانياني که به دلايل گوناگون مجبور به ترک وطن شده و در ديار غربت زندگي مي کنند، نگاه متفاوتي نسبت به حدود آزادي در جمهوري اسلامي پيدا کرده اند. برخي از هموطنان که بخصوص تحت فشارهاي طاقت فرساي دهه 60 جلاي وطن کرده اند، هنوز هم شرايط ايران را چيزي شبيه جهنم ترسيم مي کنند، آنچانکه گويي روزانه هزاران تن را به دليل اظهار نظر يا فعاليت محدودشان در ملاءعام گردن مي زنند. برخي ديگر از هموطنان که جزو مهاجران سال هاي اخيراند، با مقايسه ايران با بعضي کشورهاي کوچک و توسعه نيافته منطقه، شرايط سياسي در ايران را چندان هم نااميد کننده نمي دانند و حتي معدودي از آنها، حداقل آزادي ها براي فعاليت هاي معمول سياسي در ايران را تامين يافته تلقي مي کنند. نيازي به توضيح ندارد که ايران جهنم مورد ادعاي برخي از گروههاي اپوزيسيون خارج از کشور نيست و هنوز مي توان در ايران در خلوت و جلوت، سياست هاي نظام را به چالش کشيد، البته به شرط آنکه چنين حرکتي، تکرار نشود، سازمان نيابد، موج ايجاد نکند و سرانجام اينکه بر نقاط فوق العاده حساس نظام، انگشت نگذارد.

با همين توضيح مختصر مي توان ادعاي دسته ديگري از هوطنان را که مدعي وجود حداقل آزادي ها براي انجام فعاليت هاي عادي سياسي در ايرانند، باطل دانست.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در چهارشنبه نهم اسفند 1385 ساعت 23:27 | لینک ثابت |
معماي تغيير و اصلاح   
حبیب الله پیمان

نسبت به شرايط حاکم در هر جامعه در وهله اول دو گرايش کلي وجود دارد. افراد و گروه هايي به دلايل و انگيزه هاي مختلف خواهان تغيير «وضع موجود»اند و افراد و گروه هايي در برابر اين خواسته مقاومت نشان داده، در حفظ «وضع موجود» مي کوشند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در دوشنبه هفتم اسفند 1385 ساعت 22:38 | لینک ثابت |

 شاهو سیده: انسانها از هر رنگ و هر نژاد در مقابل یک دیگر برابرند ومسئول

٨ مارس نزدیک است. باید این روز را به روز گسترده ترین اعتراضات علیه حاکمان با محوریت اعتراض به زن ستیزی حکومت ها و خواست محوری برای برابری حق زنان و آزادی آنان در جوامع تبدیل کرد. ٨ مارس تنها روز اعتراض زنانه نیست، روز اعتراض همگانی علیه حکومت های آپارتاید جنسی است. ٨ مارس امسال را باید به روز لغو نابرابری و آزادی تبدیل کنیم.ایرانی ها هر جای دنیا که باشند به صورتی غیر قابل انکار به ایران مربوطند چه بخواهند و چه نخواهند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 23:51 | لینک ثابت |

ديروز اکبر محمدی، امروز احمد باطبی و فردا...؟

من اگر برخيزم / تو اگر برخيزی / همه بر می خيزند.
من اگر بنشينم / تو اگر بنشينی / چه کسی برخيزد ؟
چه کسی با دشمن بستيزد ؟ / چه کسی /
پنجه در پنجه هر دشمن ِ دون / ــ آويزد
«حميد مصدق»

از فروردين تا اسفند ماه ۱۳۸۵ حد اقل هزار نفر از فعالان سياسی دستگير شده و بعد از دستگيری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به سلول انفرادی و بازداشتگاههای نامعلوم منتقل شده اند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 17:9 | لینک ثابت |
نقش زنان در جنبش هاي صد ساله
مرضيه مرتاضي لنگرودي

نقش زنان در جنبشهاي يکصد سال اخير در ايران نقشي پر رنگ و غير قابل انکار است و نمي توان آن را ناديده ‏گرفت. در مقايسه تاريخي جنبشهاي اخير ايران و جنبش اصلاحات براي درک ميزان موفقيت يا شکست مبارزات ‏زنان عليه تبعيض و نابرابري هاي حقوقي و قانوني به چند عامل مهم بايد توجه کرد:‏

‏١- حجم انواع مطالبات و نسبت آنها با عرف و سنتهاي اجتماعي در ايران
‏٢- ميزان درک و همراهي مردم با مطالبات زنان ‏
‏٣- حجم مقاومتها و عدم همکاري مردم با مطالبات زنان. ‏
‏٤- حجم همراهي يا مقاومت حاکميت در برابر مطالبات زنان. ‏

با توجه به عوامل فوق بطور خلاصه نگاهي به مبارزات و نحوه شکل گيري و فرايند تحقق مطالبات زنان در ‏يکصد سال اخير مي اندازيم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در پنجشنبه سوم اسفند 1385 ساعت 21:57 | لینک ثابت |
صدای سوم در نفی ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی به چه معنا است؟

محکوم نمودن سياست هسته ای بحرانزای رژيم جمهوری اسلامی، خواست توقف غنی سازی اورانيوم و نظارت کامل آژانس بين المللی بر انرژی اتمی و همکاری با آن، مخالفت با دخالت و حمله نظامی به ايران و سياست بديل سازی قدرت های بزرگ به جای دفاع از حق مردم ايران در تعيين سرنوشت خود، ميبايست با خواست افزايش حمايت بين المللی از مبارزات دمکراتيک مردم ايران همراه شود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 22:5 | لینک ثابت |

 

انفال ، ژینوساید کردها 

این گزارش چکیده ای است از  موج گسترده نسل کشی که در شمال عراق علیه کردها انجام شد ، سازمان ناظر خاورمیانه چندین اسناد و مدارک دولت عراق را مورد بازبینی و تحقیق قرار داده است که بیشتر آنها به جنایات انفال مربوط میشود و نیز با 350 شاهد عینی در این زمینه دیدار و گفتگو بعمل آورده است،...

در نتیجه یک سال و نیم بدون وقفه این گزارش تهیه و آماده شده است

این گزارش همان سال، رژیم عراق را به انجام ژینو ساید و نسل کشی محکوم کرد. انفال نام هشتمین  سوره قرآن است. همزمان نام سلسله عملیات نظامی است که در 23 فوریه تا 6 سپتامیر سال 1988 انجام شد. تا زمانی که از نتایج جنگ هشت ساله ایران و عراق 1980-1988 درک و اطلاعاتی نداشته باشیم نخواهیم توانست به معنی و مفهوم انفال دست یابیم  همزمان نخواهیم توانست آن را به عنوان یکی از نتایج این جنگ بپنداریم. در واقع این شرایط اجباری که در اوضاع این کشور فراهم شده است دولت بغداد را ناچار کرد برای کنترل کوردها از شرایط موجود تاریخی استفاده نماید. عملیات و تلاشهای نظامی عراق علیه کوردها بخشی از نتایج جنگ ایران و عراق نبود بلکه به زمانی در حدود 15 سال قبل از جنگ باز میگردد. همزمان انفال نمونه ای زنده و بارز " اختیارات تام " ی بود که صدام حسین  رئیس جمهوری وقت عراق به مسئول شمال حزب بعث عربی سوسیالیست ، علی حسن المجید داده بود. قدرت و اختیاراتی که از 29 مارس سال 1987 تا 23 آوریل 1989 به علی حسن المجید واگذار شده بود، به اندازه اختیاراتی بود که تمام نهادهای دولتی عراق آنرا به رئیس جمهور داده بودند. علی حسن المجید که از سوی کوردها به " علی انفال " یا " علی شیمیایی" شهرت پیدا کرده بود، اولین کسی بود که طرح ژینوساید را به اجرا در آورد. بازیگران اصلی و اجرا کنندگان ژینوساید  لشکر یکم و پنجم ارتش عراق بود، مدیریت امنیت عمومی و استخبارات نظامی ... مزدوران( جاش) یا واحدهای ارتش ملی که از نیروهای مسلح کردها تشکیل شده بود  نقش بسزایی در این زمینه داشتند. بدین ترتیب چنانکه المجید میگوید: " برای ریشه کن کردن مسئله کرد و نابودی خرابکاران ،ارتش، استخبارات و سازمانهای مدنی همگی یکی شدند

عملیات گسترده 1987-1989 در گزارشهای سازمانهای حقوق بشر اینچنین توصیف شده است: دهها هزار نفر از کردهای غیر نظامی که بیشتر آنها زنان و کودکان بودند کشته شده و روستاهایشان با خاک یکسان شده اند و بصورت گروهی و بدون هرگونه محاکمه ای تیرباران میشدند. در حلبچه و دهها روستای دیگر گاز "خردل" و گاز "اعصاب "GB یا" گاز سارین" و شیمیایی مشابهه مورد استفاده قرار گرفته است که مرگ ده ها هزار نفر از جمله زنان و کودکان را موجب شد. همچنین بیش از 2000 روستا، بخش و شهر ویران شدند که در اسناد دولتی قید شده است: " ویران شدند"، " نابود شدند" ، با خاک یکسان شدند و پاکسازی شدند. در این روستاهای ایستگاه های تولید برق، مدارس، مساجد و نهادهای غیر دولتی و مردمی بطور کامل نابود شدند و ثروت و سامان  مردم از سوی ارتش به غارت برده شد و آن را بعنوان غنیمتهای جنگی به شمار می آوردند

ارتش عراق در "مناطق حفاظت شده" بدون هیچ حجتی روستائیان به اتهام قانون شکنی یا طرفداری از احزاب کرد مخالف دولت  بدون دادگاه و هیچ حکمی دستگیر می کردند. هزاران  زن و کودک را از کاشانه و زادگاه خود بیرون میراندند و تنها به اتهام طرفداری از اپوزسیون ماه ها و بصورت گروهی آنها را زندان و سپس آنها را در گورهای دسته جمعی زنده بگور میکردند، خانه  و منازل هزاران روستا را ویران کردند، زمانی که روستائیان کوچانده شده آزاد میشدند به اجبار در جائی نه منزل و کاشانه خود آنها ساکن میشدند و سپس این افراد سوار بر کامیونهای نظامی  میکردند و آنها را به مکانی بسیار دور از زندگی و دیار خود میبردند بدون آنکه ابتدایی ترین خدمات دولت به آنها برسد و حتی کمترین بخش از ثروت و دارائی خود را با خود ببرند، و بدون خوراک و امکانات و...بسوی تبعیدگاه های اجباری منتقل میشدند و آنگاه تحت هیچ عنوانی حق بازگشت به روستاها و زادگاه خود را نداشتند و با مرگ روبرو بودند. در شرایط سخت اسکان اجباری و در سال اول تعداد زیادی از این افراد جان سپردند. زیر بنای اقتصادی کردها نابود شد، همانند نازیهای آلمان، رژیم عراق نیز با بازی با کلمات تمام فعالیتهای خودر ا مخفی نگه میداشت. چنانچه مقامات نازی عبارت " حالت فوق العاده" ( تدابیر ویژه ) و  دوباره اسکان را دار شرق بکار میبردند  اینچینین بروکراتهای بعث نیز " تدابیر گروهی "، " بازگرداندن به صفوف ملی"، و " مجدداً اسکان دادن در جنوب" را آغاز کرد. عراق بنام یان مفاهیم این ژینوساید را علیه کردها انجام داد. برای نابودی و نسل کشی کامل گروه های ملی و مذهبی تلاش میکرد

دلایل عملیات 1987-1989 به اعماق تاریخ کردهای عراق باز میگردد

از همان روزهای اول استقلال عراق به این سو، کردها که اکنون حدود 4 میلیون جمعیت دارند برای استقلال و یا گونه ای از خود مختاری و اتونومی تلاش و مبارزه کرده اند. اما اینها هیچوقت نتوانستند به خواسته های خود برسند، در دهه هفتاد هنگامی که بعثی ها قدرت را در دست داشتند، در راستای سازماندهی نیروهای خود کوشید و به همین منظور در مورد کردها پیشنهادی ارائه کرد که در مقایسه با کشورهای همسایه (ترکیه، ایران وسوریه) حقوق فراوانی را برای کردها در نظرگرفته بود. اما رژیم بعث اعلام کرد که حریم اتونومی کردستان مناطق نفت خیز را در برنخواهد گرفت و خود این مناطق را اشغال کرد. به رغم مخالفت کردها با این طرح پیشنهادی بعث، سال 1974 اتونومی اعلام شد که تنها سه استان شمالی دهوک، سلیماینه و هولیر را شامل میشد. این منطقه که 14 هزار مایل مربع است تنها نیمی از سرزمینی است که کردها آن را سرزمین خود میدانند. اما به این دلیل که این منطقه از لحاظ خوراک و منابع طبیعی کم داشت، دشتهای فراوان و پر ارزش و حاصلخیز که نیمی از آن در اقلیم اتونومی قرار داشت در زمینه کشاورزی و اقتصادی قابل اهمیت بود .  در آن هنگام که بخشنامه خودمختاری در دست اجرا بود رژیم بعث مناطق نفت خیز کرکوک، خانقین و مناطق دیگر شمال را از آنها جدا کرد و از جنوب عراق عشایر و فقرا را به آنجا منتقل کرد و ملک و مال کوردها را به اعراب غیر بومی سپرد و اینگونه عملیات " تعریب "را در مناطق کردنشین آغاز کرد

همین موجب شد که آشتی در شمال عراق زیاد بطول نینجامد.

در سال 1974 پس از آن هنگام که قیام مردم کردستان، متوقف شده بود، این بار با ایالات متحده آمریکا، اسرائیل و ایران و نیز به رهبری شخصیت اسطوره ای و مبارز " ملا مصطفی بارزانی" قیام کردها مجدداً منفجر شد. اما این قیام سال 1975 درپی آنکه ایران و عراق قرارداد مرزی جدیدی را امضا کردند و شاه ایران کمکهای خود را به حزب دمکرات کردستان متوقف ساخت، پایان یافت. بعدا ازاینکه حزب دمکرات بسوی ایران سرازیر شد، ده ها هزار بارزانی در روستاهای خود به اجبار از روستاهای خود رانده و به بیابانهای دیگر منتقل گردیده و در آنجا به زور سکونت گزیدند و درآنجا بدون اینکه برخوردار از هرگونه همکاری و کمکهای دولت باشند باید مجدداً زندگی را از صفر آغاز میکردند. در اواسط و اواخر دهه هفتاد رژیم عراق به بهانه اینکه میخواهد طرح امنیتی بسازد 250 هزار نفر  از روستاهای مرز نشین را بیرون راند و تمام روستاهای آنها را ویران ساخت و آنها را اجباری در مکانی دیگر ساکن کرد. این کردهای آواره از زادگاه خود و دور گشته در جایی گردآوری میشدند و در اردوگاههایی که به آن " مجمعات " میگفتند، اسکان داده میشدند. معنی این لغت اردوگاه یا مجتمع است. عراقیان در تبلیغات خود این اردوگاه ها را "روستاهای مدرن" میخواندند در این گزارش این مناطق از این ببعد به " کومپلیکس " یا گره کور مورد استفاده قرار میگیرد

تا سال 1987 که اندک پولی را بعنوان جبران خسارات وارده به روستائیان کوچ کرده پرداخت میشد. اما در مقابل بازگشت به روستاها از آنها بطور کامل قطع میشد. پس از دهه هشتاد و قبل از جنگ ایران و عراق که 8 سال بطول انجامید  بخش زیادی از لشکر و تیپهای ارتش عراق بسوی مرزها و یا جبهه های جنگ اعزام شدند و به این طریق شمار نظامیان  کردستان بسیار کاهش پیدا کرد . در این شکاف نیروهای پیشمرگ" فدائیان کرد" مجدداً در منطقه بپا خواستند و یکی از پسرهای بارزانی بنام مسعود باری دیگر سال 1983 با تهران پیمان تازه کرد  و در آن سال نیروهای ایران به یاری نیروهای پیشمرگ برای آزاد سازی شهر حاج عمران میشتافتند. انتقام سریع آغاز شد. قریب به 5 تا 8 هزار بارزانی قربانی شده و ارتش عراق به روستاها حمله برده و مردها 12 سال به بالا را جمع آوری کرده و آنها را ربودند و حتی یک نفر از این افراد به زادگاه خود بازنگشت و پس از آن مدت زیادی در حبس بودند و نهایتاً در گورهای دسته جمعی دفن شدند. از همه لحاظ احتمال میرود که عملیات بارزانی ها 1983 برای عملیات انفال که گستره وسیعتری داشته است نمونه خوبی بوده است. در مقابل این عملکرد علیرغم اینکه کردها نزد سازمان ملل و کشورهای غربی شکایت ارائه دادند  اما از سوی نهاد و سازمانهای بین المللی هیچ واکنش و موضعگیری صورت نگرفت

بغداد از این پس از نزدیکی بارزانی و طالبانی که رقیب قدیمی وی در تهران محسوب میشد  نگران شده بود . بغداد به همین دلیل سال 1983- 1985 با اتحادیه میهنی کردستان مذاکراتش را آغاز کرد ، اما در نتیجه این گفتگوها هیچ نتیجه ای نداشت. و این بار جنگ از همه سو به سختی آغاز شد . سال 1986 حزب طالبانی به  تهران نزدیک شد  و رسماً قرار داد سیاسی نظامی امضا کرد. تا هنگامی که رژیم عراق... تنها توانایی کنترل شهر، شهرکها و یا کمپلیکس و جاده ها را داشت. در اقلیمها دیگر نیروهای پیشمرگ ریشه دوانده بود و برخوردار از حمایتهای مردمی بود. سربازهای فراری کرد در ارتش عراق که بدنبال جایی برای استراحت و آرامش بودند و شمار آنها بیشتر از هزار نفر بود این بار در اقلیم کوهستانی پناهگاه و مامن گاه خود را یافتند. نیروهای جاش و ارتش از زمین و هوا موج وار حمله میکردند و روستاهای کوهستانی را شدیداً مورد محاصره اقتصادی قرار میدادند، روستائیان از بیم بمبارانهای هوایی در اطراف روستاهای خود پناهگاه و زاغه های را درست کرده بودند، بدینسان بخش عظیمی از مردم شمال عراق زندگی خود را در غارهای کوهستان و پناهگاه ها سپری میکردند

علیرغم این همه مصائب تا سال 1987 در واقع آزاد بودند. حزب بعث نتوانست این بار را بردوش گیرد. در سال 1987 اختیارات فراوانی را به المجید واگذار کردند و از این ببعد اعمال سرکوبگرانه برای فرونشاندن قیامهای مردم کردستان به اجرا در آمد، و وی راه تخریب و ویران سازی را در پیش گرفت. چنانچه راول هیلبرگ  در کتاب " تاریخ هولوکاست " خود اشاره میکند: عملیات ویران سازی خود در راستای مدلهای مختلفی است. برای اینکه گروهی از هم گسسته و نابود شود  تنها یک راه وجود دارد. این عملیات سه مرحله دارد: کشف و شناسایی، گردآوری یا دستگیر نمودن و از بین بردن و نابودی. این عملیات این اصول را تغییر نداد. هیچ گروهی تا دستگیر نشوند و یا در جایی جمع نشوند بدین طریق از بین نخواهند رفت، و هیچ قربانی نیز تا وجود گروه خود را احساس کند با وی خواهد ماند

عملیات انفال که در سال 1987-1989 انجام شد دقیقاً به گونه همان تعریف است که هلبرگ در مورد هولوکاست انرا تقدیم کرده است. طی سه ماه نخست مسئولیت دفتر شمال حزب بعث از سوی علی حسن المجید، عملیات قتل و عام گروههای ملی مشهور به " انفال8" بعنوان اولین گام علیه کردهای کوهستانی در پیش گرفته شد

در یک برنامه جدید رژیم اعلام شد که خرابکاران حق برخورداری از مالکیت را ندارند و بعد از این هرگونه حقوق قانونی و شهروندی از این کوردهای کوهستانی گرفته شد. سپس فامیلهای درجه یک "ویرانگران" و کسانی که از سوی سازمان استخبارات در نظر گرفته شده بودند، حکم قتل عام آنها صادر شد، در ژوئن 1987 علی حسن المجید ضمن برآورد نمودن شیوه انفال نیروهای امنیتی دو دستور مختلف را صادر کرد. بنابه این فرمانها رژیم شیوه ای را پیروی میکرد. یعنی در مناطق کوهستانی و مناطق اطراف مردم عادی با نیروهای پیشمرگ همکاری میکنند و به همین خاطر حق آنها است که هر رفتاری با آنها شود. در فرمان نخست المجید زندگی مدنی را در مناطق حفاظت شده یا ممنوعه را ممنوع اعلام کرد و مکانیزم اجرای این سیاست" هرکس را دیدی بزنش" بود. در 20 ژوئن 1987 فرمان دوم با شمار ف/4008 دوباره فرمان اول را سازماندهی میکند و مساحت هردو دستور را در برمیگیرد. به اینطریق کشتار جمعی را تشویق و ترغیب میکند  و به شیوهای درندانه و بیمناک انواع قتل و کشتارها را طبقه بندی میکند

در ماده چهاردهم به فرماندهان واحدها فرمان میدهد " بدون هرگونه تبعیضی و شبانه روزی هر هنگام لازم بود در روستا و مناطق حفاظت شده مردم را قتل و عام کنید و از زمین و آسمان با هلی کوپتر و جنگنده های نظامی مناطق را بمباران کنید

المجید در ماده 5 میگوید: " کسانی که در این روستاهای حفاظت شده  دستگیر میشوند  پس از اینکه تحقیقات در مورد آنها صورت میگیرد و اطلاعت خوبی از انها بدست امد بویژه آنهایی که از 15 تا 70 سال سن دارند بدون هیچ شرط و قیدی به آنها شلیک کنید. رژیم عراق در حالی که این قانون را پایه گذاری و تقویت و بروکراتیک میکرد ، برای اولین بار در تاریخ جهان علیه شهروندان خود سلاح شیمیایی بکار برد. و از امروز اولین رژیمی است که چنین اقدامی را در پیش گرفته است. در 15 دسامبر سال 1987 هواپیماهای عراق در نزدیکی مرز ترکیه و در استان دهوک  کانون حزب دمکرات کردستان در " زیوی شیخان" و در استان سلیمانیه کانون اتحادیه میهنی کوردستان  در " سرگلو " و " برگلو" را مورد بمباران شیمیایی قرار داد. ظهر روز بعد روستای بیدفاع " شیخ وسانان " و " بالیسان" را نیز شیمیایی باران کرد، بیش از 100 نفر که بیشتر آنها زن و کودک بودند کشته شدند نیز صدها مجروح و مصدوم که به بیمارستان هولیر منتقل شده بودند به مکانی نامشخص ربوده شدند. و دیگر هیچکس نتوانست اطلاعی از سرنوشت این مصدومان ربوده شده بدست بیاورد.  " از این وقایع و پس از 18 ماه دست کم 40 حمله صورت گرفته است که تمام مدارک آنها در دسترس میباشد. همچنین رژیم آن زن و کودکانی نیز که پیشتر آنها را جدا کرده نیز قتل و عام میکرد: در اواسط ماه آوریل و در این حمله شیمیایی رژیم  هنوز یک هفته نگذشته بود که واحدهای المجید برای پاکسازی و نابودی روستاها اعلام آمادگی کردند. اولین عملیات در21 آوریل تا 20 می و عملیات دوم از 21 مه تا 20 ژوئن بطول انجامید. بیش از 700 روستا که در مسیر جاده های اصلی شهرها قرار داشتند با خاک یکسان شدند. مرحله سوم این تهاجمات به این دلیل که واحدهای نظامی هنوز در جبهه های جنگ قرار داشتند به تاخیر افتاد. اما نهایتاً مرحله سوم انفال نیز آغاز و به اهداف خود دست پیدا میکرد

پس از این عملیات و نیز سرمایه گذاریهای اداری که رژیم عراق آنرا انجام داده بود، سرشماری ملی 17 اکتبر سال 1987 صورت گرفت

دربهار آن سال طرح نابودی روستاها برای نخستین بار در مناطق ممنوعه میان دولت و نیروهای پیشمرگ از سر گرفته شد. رژیم بعث در مورد مردم این مناطق ممنوعه فرمان " به صفوف ملی باز گردید" را صادر نمود. به عبارت دیگر دست از مال و املاک تان بردارید و به جاهای تحت کنترل ارتش و اردوگاههای اجباری بپیوندید. برخلاف این حق شهروندی عراقی از آنها گرفته میشود و با آنها مثل سربازهای فراری رفتار خواهد شد. انتخاب دوم در آگوست سال 1987 بود که در نشست شورای عالی انقلاب فرمانی صادر شد که با توجه به آن کسانی که اسم آنها در سرشماری ملی قید نشده است ، بعنوان سرباز فراری با آنها رفتار خواهد شد و با مجازات مرگ مواجهه خواهند بود. در آن زمان که سرشماری مردم صورت میگرفت المجید هدفش سرشماری گروهی خاص و مد نظر خود وی بود. وی به کارمندان وعوامل مخفی سازمانهای استخباراتی دستور داد که پرونده ویژه خانواده مخربین را تهیه کنند. زمانی که این پرونده ها کامل شدٍ، در مناطق دو راه را در پیش روی مردم قرار دادند یا اینکه سرشماری نشده اند و یا اینکه خانواده پیشمرگ هستند. هزاران زن و کودک و پیر و سالخورده با این شرایط مواجهه شدند. خانواده ها یکی یکی علیه آنها دادنامه تهیه شد و برخی از آنها تیرباران شدند و با این طریق عملیات انفال وسعت بیشتری یافت، بالاخره نکته ای که دارای اهمیت است اینست که خانواده هایی که اسم آنها در سرشماری قید شده بود جهت تعیین ملیت انها دو راه در نظر گرفته شده بود : یا کرد یا عرب... این بدین معنی بود که ایزدیها، آشوریها و کریستیانها و کلدانیها با فاجعه ای عظیم و نابودی مواجهه بودند

چهار ماه پس از سرشماری، عملیات انفال در نیمه شب 23 فوریه 1988 به حمله به بارگاه مرکزی اتحادیه میهنی کردستان در سرگلو برگلو آغاز شد. عملیات انفال کلاً 8 مرحله بود که 7 مرحله آن در مناطق نفوذ اتحادیه میهنی کردستان صورت گرفت. شمال غربی کردستان عراق که تحت کنترل حزب دمکرات کردستان بود  برای رژیم خطرات کمتری داشت. در اواخر آگوست و اوایل سپتامبر 1988 این منطقه نیز آماج آخرین عملیات انفال قرار گرفت.

مقامات رژیم عراق این جنایات را از مردم مخفی نکردند . بلعکس در زمان جنگ ایران و عراق و در مراسمهای پیروزی در جنگ این جنایتها را انجام میدادند. تا امروز نیز رسانه های رسمی عراق به این جنایت میبالد. در پنجمین سالگرد فتح و اشغال سرگلو – برگلو که در 19 مارس 1988 صورت گرفت این رویداد بعنوان مانشت اصلی جراید و نوشته های رسمی در آمد و مورد افتخار رژیم بود. واحدهای ارتش عراق در کردستان نخست از راست به چپ و بعد از چپ به راست تمام آثار زندگی را زدودند و سرزمین را به ویرانه کشیدند. اولین عملیات انفال  که بارگاه مرکزی اتحادیه میهنی کردستان را در برگرفت سه هفته بیشتر بطول انجامید، این عملیات پس از اینکه وقفه هایی هم داشت، کمتر بطول می انجامید. عملیات دوم انفال در منطقه قره داغ در 22 مارس تا 1 آوریل 1988 بطول انجامید: سومین عملیات انفال که در تپه های گرمیان صورت گرفت از 7 آوریل تا 22 این ماه بطول انجامید. عملیات چهارم انفال در منطقه " زاپ" انجام شد که زیاد بطول نیانجامید

این عملیات که در 5 می آغاز شد تا 8 این ماه مدت داشت. واحدهای نظامی ارتش عراق که برای انجام عملیات پنجم در مناطق کوهستانی هولیر گردهم آمده بودند با مقاومت سخت و دلاورانه نیروهای پیشمرگ اتحادیه میهنی کردستان مواجهه گردیدند که رژیم ناچار شد مدتی عقب نشینی کند

بنابه فرمان دفتر ریاست جمهوری ( صدام حسین ) مستقیماً از سوی این دفتر این عملیاتها سرپرستی و هدایت  میشد. در ماه ژوئیه و آگوست سال 1988 مرحله ششم و هفتم عملیات انفال به انجام رسید. سپس در 26 آگوست اعلام شد آخرین منطقه تحت کنترل و نفوذ اتحادیه میهنی کردستان از " مخربین" پاکسازی شد. در این هنگام ایران شرایط آتش بس عراق را قبول کرد، بخش زیادی از ارتش عراق که جنگ بردوش آنها نمانده بود به مناطق بادینان در کوردستان عراق روی کردند. آخرین تهاجمات ارتش عراق در مناطق بادینان  25آگوست 1988 آغاز و پس از چند روز پایان یافت. در 6 سپتامبر 1988 رژیم عراق عفو عمومی را برای کردها اعلام کرد و آشکارا پیروزی خود را در این طرح اعلام کرد( علی حسن المجید برخلاف عوامل دیگر رژیم با عفو عمومی مخالفت کرد، اما بعنوان یک عضو راستگو و پایبند به حزب خود این تصمیم را قبول کرد. کم و زیاد تمام عملیات انفال دارای همان ویژگی بودند. حملات هوایی با بمباران شیمیایی آغاز شدو همزمان حملات زمینی به پادگانهای حزب دمکرات کردستان و اتحادیه میهنی کوردستان از نارنجکهای شیمیایی استفاده میشد. گاز خردل و اعصاب با هم ترکیب شده بودند و تاثیراتی فراوانتری برجای میگذاشتند. نیروهای پیشمرگ برخیها از ماسک ضد شیمیایی استفاده میکردند و از این طریق از جان خود دفاع میکردند اما مردم عادی از این امکانات بی بهره بودند و بیشتر آنها کشته میشدند. در روستای " سیوسنان"( انفال دوم) بیش از 80 نفر جان خود را از دست دادند. در گوپ تپه ( انفال چهارم ) بیش از 150نفر کشته شدند. در ( انفال پنجم ) 37 نفر از بین رفتند در 16 مارس در حلبچه بزرگترین حمله شیمیایی صورت گرفت که در نتیجه 3200 تا5000 نفر قتل و عام شدند. این حمله علیه یک شهر نبود بلکه برای انتقام از همکاری نیروهای پیشمرگ با نیروهای سپاه پاسداران ایران بود. اما این عملیات از همه سو بخشی از ژینوساید ملت کورد بشمار می آید. پس از این حمله نیروهای زمینی و مزدوران اطراف شهر را محاصره کردند و تمام کلبه و خانه باغهای اطراف شهر را ویران کردند. اموال و دامهای مردم را به غارت بردند و برای ویران ساختن منازل و ساختمانهای مسکونی را به آتش کشیدند چنانکه هلبرگ میگوید پس از ویرانکاری هدف گردآوری و تجمع گروه است. سپس مردم را با کامیونهای نظامی انتقال و در محلی موقتاً انها را گردآوری میکنند. جاشها و مزدوران در روستاها پرسه میزنند  و تمام سوراخ و پناهگاه ها را بدنبال کسانی که شاید خود را مخفی کرده باشند میگردند. (برخی از عوامل رژیم با افرادی که از محاصره ارتش رهایی میافتند همکاری میکردند و بدین طریق افراد نجات پیدا میکردند). پلیسهای مخفی انفال در حین تجسس و بازدید  با شعار " به صفوف ملی " بپیوندید و با وعده وعیدهای دروغی و ساختگی ده ها نفر از افراد متواری و فراری را دستگیر میکردند. تا این هنگام انفال ویژگی استثنای به خود میگرفت . انفال بغیر از اینکه رفتاری بیرحمانه و غیر عادی بود اهداف اصلی سرکوب قیامهای ملت کردستان بود. در مرحله اول انفال فرمانده ها ن به بندهای قانونی برای سرکوب یاغیان تکیه میکردند. اما در واقع انفال در معنی ساده آن تنها سرکوب یاغیان نبود، در همان حال هیچ سند و دکومنتی نخواهد توانست این واقعیت را مخفی نگه دارد که این عملیات ژینوساید بود.

در میان یاغیان و ژینوساید تفاوتی وجود ندارد.  در واقع میتوان در راستای یکی از آنها دیگری نیز مورد کاربرد قرار گیرد.

اصل یک پیمان ژینوساید میگوید: " ژینوساید چه هنگام جنگ و چه به هنگام صلح بنابه قراردادهای بین المللی  جنایت است" . دستگیری افراد  وابسته به گروه و ملیتها و بدون دادگاهی اعدام آنها گویا سرکوبی یاغیان است. این صد در صد ژینوساید است و هیچ توجیه قانونی ندارد. بعنوان یک پرنسیب میتوان این را نیز به بحثها و مناقشات در موردانفال افزود که ویژگی انفال سرکوب یاغیان نیست بلکه مرزهای یاغیان را نیز در می نوردد. پس از اینکه این عملیاتها به اهداف خود دست پیدا کردند، اعمال دیگر بدنبال آن آمد کشتار ده ها هزار غیر نظامی بصورت کشتار جمعی- شمار کشته شدگان بیش از 50.000 و یا شاید دوبرابر  این رقم باشد. سپس شیمیایی مرم و کشتار هزاران انسان و فراری دادن صد ها هزار نفر و نابودی زیر بنای اقتصادی  و کشاورزی کورد و غارت دارایی و اموال همه وجود ژینوساید را بخوبی به اثبات میرسانند. هزاران زن و کودک و سالخورده در یک عملیات قتل و عام میشوند  در نتیجه کوچ گروهی اجباری هزاران نفر جان خودرا از دست دادند و آنهایی که در این پروسه جان سالم بدر بردند خود را مدیون مردم روستائی همسایه های میدانند که آنها را پناه دادند.  از سوی دیگر چیز دیگری که در میان است این است که از لحاظ بروکراسی چگونه انفال سازماندهی شده است. بی شک این انفالی که گفته میشود برای سرکوب قیام مردم است خود آغاز و پایانی دارد . ارتش و مزدوران این نقشه را در دست اجرا قرار دادند اما بعدها مردمی که دستگیر شده بودند  در اردوگاه ها گردهم امده بودند تماماً در چارچوب بروکراتیک متفاوت انتقال داده شده اند و بعداً قتل و عام شده اند. استخبارات و گارد ملی و سازمانهای مختلف حزب بعث این جنایات را انجام میدادند. زندان اردوگاه و کاروانهای مرگ در خارج از منطقه خود موختار و در دور دورای مناطق جنگ زنده به گور میشدند. در واقع زنده بگور کردن و اعدام با سرکوب قیامها همزمان نبود . دستگیر شدگان چندین هفته پس از پایان یافتن فعالیتهای نظامی قتل و عام میشدند. نهایتاً در اینجا مسئله چگونگی کاربرد اصلاح ژینوساید به جلو میآید. اسناد و مدارکاتی که ازاستخبارات عراق بدست آمده اند، نشان میدهند که کشتار دسته جمعی و کوچاندن اجباری به بهانه انفال صورت گرفته اند با دقت و حساب شده در این نقشه ها پیروی شده اند

مدیریت این عملیاتها کاملاً مرکزی بوده و از مقامات و سطح عالی گرفته حتی  دفتر ریاست جمهوری گرفته تا کوچکترین واحد جاش و نهادهای دیگر با تصمیم واحد و فرمانی منظم این فاجعه را آفریدند. و اینها در سطح محلی و اقلیمی و ملی یک نقشه را به اجرا در آوردند. و هماهنگ و همصدا بودند

عامل نخست و اصلی این جنایات بزرگ علی حسن المجید بود که نیت اصلی این جنایت در شخصیت وی نماینگر است. دستورات و گفتگوهای المجید و در سال 1987 تا 1989 در یک نوار صوتی ضبط شده است. ده عدد از این کاستها و به ویژه حرفهای المجید از سوی 10 متخصص تصدیق شده اند که خود علی حسن المجید است. در این نوار احساس میشود که گفته های کاراکتر  علی حسن المجید مشخص است و با صدایی بلند و به لهجه تکریتی حرف میزند. این ویژگیها از سوی سازمان نظارت خاورمیانه مورد تحقیق قرار گرفته است  و مشخص شده است که علی حسن مجید با صدایی بلند و ترسناک صحبت میکند وناسزاو دشنام و کفرگویی میکند. همچنین مشخص شده است کسان دیگر این نشستها روبروی المجید و در یک صف صحبت میکنند ونیز پیداست شرکت کنندگان علی حسن المجید را ابو الحسن خطاب میکنند . این نوار مشخص کرده است که علی حسن المجید با زبانی آتشین و نژاد پرستانه در مورد کردها و نابودی آنها صحبت میکند. در یکی از صحبتهایش میگوید: " چرا من اجازه بدهم این الاغها در آنجا زندگی کنند؟" بله علی حسن مجید اینچنین سوال میکند. در نشستی دیگر به همین لفظ صحبت میکند: " اینها چه زمانی برای ما سودمند بوده اند؟" " خیلی وقتها گفته ام که شاید در میان کردها برخیها بکار ما بیایند ولی تاکنون من این چیز راندیده ام.

در جایی دیگر میگوید: " سرشان را له میکنم  چنانکه مغز سگ را له میکنم"  سپس میگوید" به خیال شما به اینها خدمت میکنم؟ نخیر با بولدوزر زنده به گورشان خواهم کرد" المجید برای رژیم خود وفادار بود و هیچ چیزی از عملیاتهایش آزادش نخواهند کرد برای طرفداری از حکومت. شیوه جاش بودن راه چاره نبود المجید به رهبر مزدوران و وطن فروشان گفته بود اگر روستاهایشان را تخلیه نکند مورد حمله شیمیایی قرار خواهند گرفت و این عناصر در سال 1988 بصوت گروهی قتل و عام شدند

سال 1987 پروژه تخلیه روستاها تنها در مناطق تحت سلطه دولت عملی شد و این هیچ ارتباطی با اوپوراسیون سرکوب یاغیان نداشت، اگر مردم این مناطق زندگی اردوگاهی و شهرکهای اجباری را رد میکردند که بسیاری از آنها اینچنین کردند، به مناطق آزاد شده میرفتند، اما در این زمان با مرگ و نابودی مواجهه بودند. این طریقه در مورد گروهای ملی اقلیت آزمایش شد در سرشماری سال 1987 رژیم در مورد آشوری و کلدانیها، کریستانیها- ملتی کهن که با زبان آرمی صحبت میکنند- اعلام کرد: این اقلیتها تنها میتواند خود را عرب یا کورد بخوانند، آنهایی که خود را به عرب ثبت نام نمیکردند بطور اتوماتیکی بعنوان کرد قلمداد میشدند. به این طریق در آخرین حملات انفال در دهوک، کریسیتانیها بیش از همسایگان کرد خود متضرر شدند، همچنین ترک و ترکمنهایی هم که در صفوف پیشمرگان مبارزه میکردند  به همان طریق با آنها هم رفتار میشد. پیش از این 20 سال پیشتر دولت بعث سیاست بدون وقفه سیاست تعریب مناطق کردنشین را ادامه میداد. در نتیجه این سیاستها کردها بعنوان یک کاراکتر یاغی در آمده بودند و انفال شدند. مهم نبود که اینها مسلح هستند یا خیر ( ترکمنها ) آنهایی که با حکومت همکاری نمیکرد در اصل کورد بودند! دقیقاً مثل توصیف هلبرگ " پروسه شناخت، گردآوری و سپس از بین بردن" آغاز شده بود. این گروه با دقت بعنوان صیبل نشانه واقع شده بود، و اکنون نوبت شناخت گروه دوم است، اینها افرادی بودند که در واقع باید کشته میشدند. اینها مشکل بود، بنابه دستورات مجید آنهایی که سن وسالی از آن گذشته بود در مناطق انفال با سلاح دستگیر میشدند باید بلافاصله کشته میشد. در همان حال پرونده هیچ کسی در دست بررسی قرار نمیگرفت و زنده بگور میشد. برای این، فرمان رئیس جمهوری وجود دارد که دو روز قبل از سرشماری 15 اکتبر 1987 آنرا اعلام کرد و همچنین مقدار زیاد دیگر اسناد در دست است ، کسی که در سرشماری اسم وی قید نشده است زنده بگور میشد: " به گونه ای عمومی و گروهی اسامی کسانی را نیاورید که دادخواهی میشوند بلکه اسم انها را تک تک بازدید کنید" به این خاطر ارتش و استخبارات در اقلیمهای کردی برای کوردها بازداشت اسم، شناسنامه و محل و فورم ویژه را در نظر میگرفت. اولین کانون بازداشت شدگان  از سوی بخشهای سری ارتش تاسیس شد و در 15 مارس 1988 آغاز بکار کرد . درماه آوریل و مه گروه گروه مردم غیر نظامی بازداشت و به آن محل روانه و سپس زنده بگور میشدند، بیشتر بازداشت شدگان در مقر ویژه علی حسن المجید جمع میشدند  و در یک کامپ گارد ملی در نزدیکی "توپزاوا" کرکوک گردآوری شدند. برخیها نیز به اردوگاه گارد ملی در تکریت انتقال داده شدند. زنان و کودکان خردسال از توپزاوا به شهرک "دبس" منتقل شدند، سالخوردگان نیز که بیش از 8000 نفر بودند را دربیابانهای عراق و در زندان " نوگره سلمان" زندان شدند. تعداد زیادی از آنها از درد کهولت وبی امکاناتی جان باختند، آخرین بازداشت شدگان بادینان نیز در کامپی مشابه گردهم امدند و تعداد زیادی از آنها نیز  در کامپ ارتش در دهوک زندان شدند. و زنان و کودکان را نیز به موصل و در کامپی در جوار دجله زندان شدند. این زندانیان پس از عفو عمومی 6 سپتامبر آزاد شدند. اما هیچ مرد یا مذکر پروسه انفال هیچوقت آزاد نگشت. در سختترین انفال ( انفال سوم) بنابه اعترافهای گروهی نجات یافته که به سازمان نظارت خاورمیانه داده اند بیشتر آنها تیرباران و سپس در گورهای دسته جمعی دفن میشدند و این درخارج از اقلیمهای کردی صورت میگرفت

در آخرین انفال که در بادینان انجام گرفت، باتوجه به فرمان فرماندهان، سربازان دو محل کشتار جمعی را پنهان کردند. بنابه اعتراف نجات یافتگان، سه مکان کشتار جمعی کشف شد، یکی در ساحل رود فرات واقع در نزدیکی اردوگاه کوردهای آواره ایرانی در "الرمادی" و دیگری در جنوب "موصل" در کنار مکانی تاریخی بنام " الصدره" کشف شد. سومی نیز  در بیرون شهر "سماوه" کشف شد. احتمالاً حداقل دو گور دسته جمعی دیگر وجود دارند یکی در کوههای "حمرین" در مسیر "کرکوک" و "تکریت"  و دومی در اطراف "دوزخورماتو" میباشد. سیستم اردوگاه ها کامپهای نازی را تداعی میکند و بنابه اعتراف کوردهای نجات یافته  شیوه های جدیدی نیز بر سرآنها در امده است. و این هم دقیقاً مشابه سربازان آلمانی بود ( Einsatzkommaodo) که در شرق اروپا کشتار جمعی را در پیش گرفتند

این تکنیک که آلمانیها بکار بردند برعلیه کوردها نیز در عراق بکار گرفته شد. تعدادی از کردها قبلا سر بریده و بعدا تیرباران و برخی ها نیز با لودر  و بولدزر کشته شده اند و شماری هم مثل قوطی کنسرو ماهی زنده به گور شده اند. آنانیکه هم داد و هوار راه انداخته بودند نیز به شیوه گروهی زنده به گور شده اند

عاملان این جنایتها براین عقیده بودند که این گونه کشتار مثمر ثمر خواهد بود. برخی از گورهای دسته جمعی در مسیرهای گل آلود بوده است و شاهدان آن هم بیشتر افسران و درجه داران دستگاههای اطلاعاتی و استخباراتی رژیم بعث می باشد

در فرایند انفال بر اساس یک سری اطلاعات بدست آمده بیش از 50 هزار نفر از روستائیان کشته شده اند بیشتر آنانی که از جنس نر بودند حداقل سن آنان از 15 تا 50 سال بوده است و بر اساس اسناد و مدارکهای بدست آمده بیشتر کودکان و زنان به صورت دسته جمعی زنده به گور شده اند.

در مرحله سوم و چهارم عملیات انفال شواهد نشان می دهد که شمار زنان و کودکان انفال شده در مقایسه با مرحله های دیگر  بیشتر بوده است و عاملان و فرماندهان بعثی خواستار کشتار زنان و کودکان نیز شده بودند.

زنان و کودکانیکه به اردوگاههای اجباری برده می شدند پس از مدت کوتاهی مثل برادران و پدران خود به صورت دسته جمعی زنده به گور می شدند.

تمام دستورات در دست یک شخص بود و شخص تصمیم می گرفت که چه کسی زنده باشد و چه کسی کشته شود.

بر اساس مدارکی که از سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی بدست آمده است کشتار ها و اعدامها بر اساس مناطق ها طبقه بندی می شد و متهمان نیز بر اساس جرم سیاسی و عملکرد آنان بر خورد می شد . گاهی این پرسش پیش می آید که آیا جرم سیاسی شامل کودکان نیز می شد ؟

با توجه به مدارک سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی بیشتر متهمان بدون آنکه پرونده آنان بررسی شود اعدام شده اند و اگر تجدید نظری درباره پرونده ای شده باشد بیشتر به شیوه ظاهری بوده است.

بیشتر آنانی که از دست سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی آزاد شده اند می گویند بیشتر اوقات نظاره گر این بوده اند که فرماندهان به میل خود و بدون توجه به پرونده شخصی را کشته اند و حکم اعدام برای این و آن صادر نموده اند.

انفال بر اساس سن و جنسیت صورت گرفته است زنان کهنسال را تبعید و مردان و جوانان را تیرباران و زنده به گور می کرد.

عملیات نظامی انفال در سپتامبر  1988 که رژیم عفو عمومی صادر کرد خاتمه یافت اما در کل ، فلسفه انفال خاتمه نیافت.

زندانیانی که در "نوگره سلمان "، "دوبز" و سلامیه از زندان آزاد شدند به اردوگاه اجباری منتقل شدند بدون آنکه به آنان کمکی از سوی رژیم صورت گیرد و اگر مردم به آنان کمک می کردند از سوی سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی جلب و محاکمه می شدند.

از انفال شدگان هولیر هیچ گونه آثاری در دست نیست.

شمار زیادی از ایزدیهای ، آشوریها و کلدانیها نیز در جریان عملیات انفال زنده به گور شدند و هیچ آثاری نیز از  آنان برجای نمانده است ، تنها گناه آنان این بود که درسال 1987 هنگام سرشماری ، رژیم از آنان خواسته بود که آنان خود را به عنوان عرب معرفی نمایند که آنان این خواسته رژیم بعث را قبول نکردند.

رژیم تمام حقوق کردها را پایمال می کرد و تا سازمانهای اطلاعاتی و امنیتی آنان را تایید نمی کرد. کردها از هر گونه حقی محروم بودند.

 کسانی که در اردوگاههای اجباری سکونت داده شده بودند با گرفتن تعهد حق ورود به مناطق اولیه (محل تولد و سکونت قبلی ) نداشتند و رژیم با مین گذاری این مناطق ، آنرا مناطق ممنوعه نامگذاری کرده بود. این افراد ناچار بودند که بخشنامه شماره س.ف/ 4008 را قبول نمایند . در ماده 5 این بخشنامه خون مذکرها را جایز شمرده بود. با توجه به این که عفو عمومی صادر شده بود اما اعدامها همچنان ادامه داشت.در میان اعدامیها کسانی دیده می شد که شامل عفو عمومی شده بود اما وی را اعدام کرده بودند

سازمان ناظر در خاورمیانه در اواخر سال 1988 در گزارش خود به کشف سه گورستان دسته جمعی در عراقاشاره کرده بود. در یکی از این گورستانها جسد 180 بدست آمد که این گورستان مربوط به اوایل سال 1988 می باشد. اتهام یکی از اعدامیها تنها این بود که گفته بود زبان کردی به حروف لاتین نوشته شود.

در جریان عملیلت انفال منازل و روستاهای طرفداران رژیم نیز در امان نبودند. مناطق پرجمعیت در حدود مرزهای ایران و عراق به دستور رژیم خالی از سکنه شد. از سال 1975 ویران کردن روستاها آغاز و بیشتر از 4000 هزار روستای کردستان با خاک یکسان گردید و این ادامه سیاست حزب بعث در راستای نابودی کردها به دست علی حسن المجید بود. تنها در زمان اوپراسیون انفال 50 هزار کرد اعدام گردیدند اگر چه این آمار کمی است و می توان آنرا دو برابر کرد.

سرانجام در روز 23 آوریل پایان عملیات انفال را اعلام کرد ، حزب بعث بر اساس ارزیابی های خود به این نتیجه رسید که در سیاست نسل کشی کوردها به پیروزی رسیده است به همین خاطرشخص دیگری را به جای  عامل اصلی و مدیر اجرایی عملیات انفال (علی حسن المجید)  انتصاب کرد و بعد از تصرف کویت علی حسن المجید به عنوان امیر کویت از سوی صدام انتخاب شد و بعدها وی در سال 1993 به عنوان وزیر دفاع عراق برگزیده شد.

این گزارشی است که سازمان ناظرخاورمیانه درباره نسل کشی رژیم بعث در کردها انجام داده است.

pukmedia

نوشته شده توسط مدیر وب در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 19:30 | لینک ثابت |
زنان از خانه بيرون زده اند 
مهرانگیز کار 

سرانجام اتفاق افتاد. راهيان دهلي، آن سه زن که عازم بودند تا در کارگاه هاي آموزشي دهلي روزنامه نگاري بياموزند، بازداشت شدند و پس از بازجويي، به آنها گفته شد که به اتهام "اقدام عليه امنيت ملي" محاکمه خواهند شد. براي بسيار کسان که مي دانند روزنگاري به صورت علمي با هدف هاي دموکراتيک در ايران جرم است، موضوع شگفت انگيزي نبود. حتي قابل پيش بيني هم بود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 ساعت 23:45 | لینک ثابت |

اعدام در قوانین ایران - محارب و مفسد فی الارض

 
به ابتکار انجمن پن سوئد، در تاریخ ۲۶ اکتبر ضمن یک گردهمایی از مجازات اعدام در جهان انتقاد شد با این تأکید که اعدام مجازات نیست، بلکه خشونت بر ضد حیات انسان است که صورت قانونی پیدا می‌کند. قرار بود در آن جلسه من حاضر بشوم و از انواع اعدام که در قوانین جزایی ایران پیش بینی شده است سخن بگویم. چون نتوانستم در آن جلسه حضور یابم، ضمن چند یادداشت موارد و شکلهای گوناگون و متعدد اعدام در قوانین جزایی ایران را بر می‌شمارم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مدیر وب در جمعه بیستم بهمن 1385 ساعت 23:45 | لینک ثابت |
 

گزارشي از يك پژوهش جامعه شناختي و حقوقي در دست اجرا درباره اعدام هاي 27سال گذشته در ايران

سومين كنگره جهاني «عليه حكم اعدام» با حضور شش نهاد حقوق ‌‏بشري غيردولتي از اول تا سوم ماه فوريه سال 2007 ميلادي( 12 تا 14 بهمن ماه سال جاري) در پاريس برگزار ‌‏شد. به گزارش خبرگزاري "ايلنا"(30/10/1385) از نكات قابل ذكر در خصوص برگزاري اين كنگره، حضور و مشاركت يك سازمان حقوق‌ ‏بشري غيردولتي از ايران به نام «پاسداران حق حيات» در برگزاري اين كنگره است. براي نخستين بار است كه از يك نهاد حقوق ‌‏بشري غيردولتي از ايران براي مشاركت در برگزاري يك سمينار بين‌‏المللي در زمينه حقوق ‌‏بشر دعوت به عمل مي‌‏آيد.
عمادالدين باقي تنها سخنران ايراني كنگره بود كه به دليل ممنوع الخروجي مجدد نتوانست در آن حضور يابد ووكيل او به همراه برادرش از جانب وي براي حضور در همايش و خواندن مقاله(يا به قول سايت خبري گنگره «پيام باقي»)به پاريس رفتند.در زير متن كامل نوشته باقي كه در كنگره خوانده شده است مي آيد:

پيش از هر چيز ياد مرحوم عثماني را كه در راه مبارزه با مجازات اعدام كوشش بسيار كرد گرامي مي‌دارم.
او در همايش قبلي كه در سال 2004 در تورنتو برگزار شد در ميان ما بود و امروز نيست.
براي همايش تورنتو پژوهش گسترده اي را درباره اعدام در ايران پس از انقلاب آغاز كرده بودم. اين دوره از 1979 تاكنون 27 سال مي‌شود.مدت اجراي اين پروژه با توجه به محدوديت ها ومشكل دسترسي به منابع در ايران سه سال پيش بيني شده بود و اميد است تا پيش از پايان سال جاري ميلادي به پايان برسد. در سال 2004 بخش كوچكي از اين پژوهش كه محدوده زماني 4ساله را در بر مي گرفت آماده شده بود كه به همايش تورنتو ارائه گرديد و به دليل ممنوع‌الخروج شدنم مقاله بدون حضور من ارايه شد. شيوه كار آن مقاله و جدول اطلاعات آن البته از آن پس الگوي كار برخي از فعالان حقوق بشر ايران در زمينه اعدام قرار گرفت. پژوهش من مبتني بر تهيه جدولي از نام محكومان به اعدام است كه در اين جدول براي هر فرد تا حد امكان اطلاعاتي درباره سن، جنس، شغل، محل سكونت، تحصيلات، تاريخ و محل صدور حكم، تاريخ تاييد ديوان‌عالي‌كشور، محل صدور، تاريخ اجرا، نوع حكم (قصاص، محاربه، زنا و سرقت مسلحانه و ...) محل اجراي حكم و نحوه اجرا و منبع داده‌ها ذكر شده‌است. اين كار بسيار عظيم است. اگر براي مثال ميانگين روزنامه هاي مورد بررسي 4 روزنامه كثيرالانتشار به عنوان بخشي ازمنابع در 27 سال گذشته مورد بررسي قرار گيرند گويي 108 سال آرشيو يك روزنامه را ورق زده و مطالعه كرده‌ايم. اين در حالي است كه منابع ديگري از قبيل نسخه‌ اصلي احكام صادره دادگاه‌ها يا مصاحبه‌ با برخي وكلا و خانواده‌هاي محكومان نيز مورد استفاده قرار گرفته‌اند.
ضرورت: يكي از مهمترين دلايل انجام اين پژوهش، هويت بخشي به آمار و ارقام است. اعداد و ارقام همان اندازه كه گويا و روشنگر هستند مي توانند اغواگر و بلكه خطرناك باشند. براي جلوگيري از اغواگري اعداد بايد« قرباني» شناسايي شود. تاكيد بر شناسايي قرباني از اين روست كه هر قرباني سرگذشت و تاريخ دارد. كتاب زندگي هر قرباني و دنياي عاطفي و ذهني او و خانواده و كاميابي‌ها و ناكامي‌هاي زندگي‌اش به تنهايي از جهاني آموزنده حكايت مي‌كند كه هر كدام مي تواند سناريويي از يك زندگي و تجربه بشري را نشان دهد و ما در هنگام خواندن صفحات آن زندگي در غم و شادي‌هايش شريك شويم و به خوبي بفهميم كه هر يك از قربانيان، انساني چون خود ما هستند. همانگونه كه ما زندگي را دوست داريم آنها نيز زندگي را دوست دارند و اگر ما در شرايط آنها قرار داشتيم شايد همان سرنوشت را پيدا مي‌كرديم. اعداد و ارقام كلي و مبهم ما را به درون جهان واقعي قرباني راه نمي‌برد و گويي از مرگ هزاران موجود بي هويت و مرگ و كشتن گله وار مورچگان سخن رانده مي‌شود كه هيچ احساس و انديشه‌اي را برنمي‌انگيزد اما شناخت تك‌تك آدم‌ها و چرايي هاي جرم و جنايت و اعدام آنهاست كه آموزنده است و راه درك مسئله و جلوگيري از جنايت و در نتيجه اعدام انسان‌ها را مسدود مي‌كند.
سالهاست كه مورخان و سياستمداران از هيبت و ابهت اعداد سودهاي بسيار جسته‌اند. مثلا گفته مي‌شود در جنگ جهاني بيست ميليون و در انقلاب الجزاير يك ميليون و در كوره‌هاي آدم سوزي هيلتر 6 ميليون يهودي ودر قتل عام ارامنه به دست عثمانيان بيش از يك ميليون و در انقلاب ايران بيش از 65هزار تن كشته شده‌اند.هرچند همه اين مثال ها همانند نيستند وبرخي صحيح و برخي اغراق آميزند اما كلي و مبهم بودن آنها موجب تاييد يا انكار بي دليل و ايجاد مناقشات بيهوده مي شود. اين اعداد همواره توسط كساني مورد استفاده و اعتماد بوده‌اند بدون اينكه كسي بداند يا بتواند دريابد كه آنها چقدر صحت دارند. تنها با شناخت نام واقعي تك تك قربانيان و هويت آنان است كه اين آمار نيز هويت مي‌يابند. ارقامي هميشه مورد استناد قرار مي‌گيرند و نتايج مهمي از آن به دست مي‌آيد كه در برابر مناقشه‌هاي جدي تاب مقاومت ندارند و يا اگر پژوهشگري درمقام فهم حقيقت برآيد ممكن است به نتايج كاملا متفاوتي دست يابد. به عنوان مثال برخي از مورخان و مستشرقان براي اينكه نشان دهند پيامبر اسلام با خشونت وشمشير اسلام را بسط داده ‌است، از هزاران كشته در جنگ هاي پيامبر سخن گفته‌اند اما پژوهش‌هاي انجام شده نشان مي دهد كه در تمام جنگ‌هاي پيامبر اسلام جمعاً حدود 1500تن از دو طرف نبرد كشته شده‌اند(قرباني.475).
همچنين پس از انقلاب ايران در سال 1979 رهبر انقلاب ايران گفت كه ما با بيش از شصت هزار كشته به پيروزي رسيديم. پس از آن نيز كتاب‌ها و منابع و سازمان‌هاي مختلف حكومتي رقم بيش از 60 هزار كشته را كراراً بازگو كرده اند واين آمار به خبري متواتر و بلا ترديد و ثابت شده تبديل گرديد. حتي ميشل فوكو كشته‌هاي ميدان ژاله درروز 17 شهريور 1357 (( 8september1978در تهران را از دو هزار تا چهار هزار نفر ذكر كرده است. در حالي‌كه 64 تن كشته شده بودند. عليرغم اين آماررسمي، در تحقيقي كه انجام دادم دريافتم نه فقط قربانيان انقلاب در جريان انقلاب 79 و 1978 بيش از 60 هزار نفر نيست بلكه در تمام طول 15سال پيش از انقلاب از جنبش‌هاي سياسي 1964 تا 1979 تعداد كل كساني كه در تظاهرات و يا در درگيري‌هاي چريكي و يا آتش‌سوزي سينما ركس آبادان كشته شدند بعلاوه فعالان سياسي كه اعدام گرديده‌اند جمعاً 3164 نفر است و اين داده‌ها به تفصيل در پژوهشي كه پيرامون انقلاب اسلامي سال 1357(1979) انجام داده بودم منتشر و پس از بيست سال و اندي از انقلاب موجب حيرت همگان شد. البته اين رقم موجب تبرئه رژيم شاه نمي‌شود. به هر حال رژيم شاه درهمين 15 سال تعداد105 زنداني سياسي را اعدام كرده‌است و با در نظر گرفتن آمار اعدام‌ها درتمامي طول دوره سلطنت پهلوي پدر وپسر به رقمي بسيار بالاتر خواهد رسيد. مضاف بر اينكه در خصوص جان و كرامت انسان ،معيارها ،كمي نيست زيرا به قول قرآن كشتن يك انسان نيز مانند كشتن همه انسان‌هاست. كميت گرايي در باره جنايت(به اين معنا كه از اهميت و قبح جنايت بكاهد) نيز خود جنايتي ديگر است. هنگامي كه كتاب من تحت عنوان «بررسي انقلاب ايران» منتشر شد بسياري از مدافعان رژيم گذشته ازبحث آن درباره آمار قربانيان انقلاب استقبال كردند و دست به بهره‌برداري تبليغاتي و سياسي زدند. با توجه به اينكه در زمان شاه در طول 15 سال 3165 تن از مخالفان حكومت در جريان مبارزه چريكي يا تظاهرات سياسي كشته شده‌اند كه حدود 105نفرآنها زنداني سياسي بوده اندكه اعدام گرديده‌اند (تعداد اعدام‌هاي غير سياسي در زمان شاه بسيار بيش از اين است)مدافعان رژيم گذشته با استناد به پژوهش من مي گفتند اما در زمان جمهوري اسلامي فقط در سال 1367 صدها نفر اعدام شده‌اند. به جزييات بحث و اينكه تفاوت اين دو حادثه و دو زمان چيست فعلا كاري ندارم و اصل سخنم اين است كه كشتن يك انسان يا هزار انسان، هر دو جنايت است و با كاهش آمار، تغييري در اصل مسئله پديد نمي‌آيد و از عظمت جنايت كاسته نمي‌شود. گفته مي‌شود كه پس از بازداشت صدام حسين، جلال طالباني رهبر كردهاي عراقي به ملاقات وي رفت. صدام به او گفت چه مي خواهد؟ طالباني پاسخ داد فقط مي خواهم محل گور دسته‌جمعي يكصد و هفتاد هزار كرد را كه اعدام كرده ايد نشان دهيد. علي شيميايي دستيار صدام گفت ما فقط 124 هزار تن را كشتيم نه 170 هزار تن! او گمان مي‌كرد با اين سخن از عظمت گناه و جنايت كاسته مي‌شود.
اگر در پژوهش معلوم شد در 17 شهريور 1357 تهران 68 تن كشته شده اند نه دو هزار تن به گمان من اهميت اين رقم 64 كشته از آن دو هزاركشته بيشتر است زيرا در اينجا عدد 64 هويت دارد و از 64 انسان شناسنامه دار و مشخص سخن مي گويد نه از دو هزار قرباني نامشخص.
درباره تعداد زندانيان سياسي در زمان شاه نيز رقم 110 هزار زنداني سياسي توسط نهادهاي بين المللي حقوق بشر مطرح شد و برخي مطبوعات غربي از 110 هزار تا 200 هزارنفر را نيز نوشته‌اند.اين آمار تاثير زيادي در افكار عمومي ايران و جهان و تشديد جو انقلابي بر جاي نهاد حال آنكه پس از انقلاب معلوم شد اساساً ظرفيت تمام زندان‌هاي كشور براي انواع زندانيان عادي و سياسي 37 هزار نفر بيشتر نبوده است اما مخالفان سياسي رژيم‌ها همواره در اخبار خود اغراق مي‌كنند تا به حكومت هر چه بيشتر آسيب برسانند. درباره آمار اعدام در ايران پس از انقلاب نيز سخن‌هاي بسياري گفته شده و آمارهزاران نفر را ذكر كرده‌اند اما واقعيت چيست؟ اين آمار چقدر دقيق و واجد هويت هستند؟ ما نبايد اشتباه زمان شاه را تكرار كنيم. بايد نام قربانيان را با اطلاعات دقيق و مستند شناسايي كرد و به «قرباني» و «آمار» هويت بخشيد به گونه‌اي دوست و دشمن در مورد آن نتوانند اختلاف كنند.ارقام مجرد كه كلي و مبهم اند نه تنها مشكلي را حل نمي كنند كه بر مشكل مي افزايند و امكان مخدوش كردن حقيقت را براي قرباني كنندگان فراهم مي سازند. بي دليل نيست كه سالهاست براي شناسايي تك‌تك قربانيان هولوكوست و اردوگاه‌هاي مرگ استالين تلاش مي‌شود زيرا نام هر قرباني كه مشخص شود كتمان جنايت دشوار‌تر است.
2- آماراعدام ها در ايران همواره دستخوش اختلافات موافقان و مخالفانش بوده است بنابراين هويت بخشي و يا اعتبار بخشي به آمار مي توانداختلاف در اصل واقعه را مرتفع ‌سازد و هنگامي كه دو جريان موافق و مخالف در اصل وقوع مسئله توافق داشتند راه براي تحليل‌هاي متفاوت گشوده مي‌شود كه كمكي به فهم موضوع است.براي تحليل درست پديده اعدام‌ها در ايران نخست بايد تكليف اصل مسئله را روشن كرد سپس به فهم آن پرداخت. يكي از ابزارهاي ضروري براي فهم و درك درست هر پديده ومسئله‌اي در اختيار داشتن اطلاعات آماري روشن است.
نه تنها از نظر مطالعه تاريخي و تاريخ‌نگاري بلكه از منظر تحليلي و جامعه‌شناختي نيز توليد اطلاعات درست به زبان آمار براي فهم هر پديده ضرورت دارد.
هويت قرباني و نظم عمومي: دريافت و پردازش داده‌هاي جزيي و مشخص مي تواند به نگاهي ژرف‌تر در مورد پديده هاي «خشونت» و «قرباني» و «مجازات مرگ» بينجامد وبه ما ياري دهدكه سهم اجتماع را نيز در بروز جنايت و قرباني شدن قرباني و مجازات اعدام دريابيم. جامعه اي كه در جنايت سهيم است مي‌كوشد فرافكني كند و شايد ناخواسته همه گناهان را به گردن يك يا چند تن بيفكند. با چند مثال مي‌توان اين موضوع را از چند زاويه نگريست.
محكومان بمب‌گذاري در اهواز: عده‌اي از افراد به اتهام مباشرت يا معاونت در بمب‌گذاري‌هاي سال گذشته در شهر اهواز محكوم به اعدام شده‌اند. از يك منظر مي‌توان گفت نه تنها خود مرتكبين جرم و نه تنها حكومت كه تك‌تك شهروندان و خود ما نيز در برابر اين حادثه ناگوار مسئول هستيم. معمولا ما آنقدر خود را بي‌ارتباط با حادثه مي‌دانيم كه حتي به ذهنمان نيز خطور نمي كند كه شريك جنايت باشيم زيرا ما نه مجرم را ونه قرباني را نمي‌شناسيم. ما با پذيرش فوري اينكه عده‌اي با هدايت بيگانگان سازماني براي براندازي تاسيس كرده‌اند از كنار مسئله عبور مي كنيم. اما با نگاهي دقيق‌تر و شناخت هويت عاملان حادثه و سرگذشت شخصي شان به حقايق مهم‌تري دست مي‌يابيم. افرادي را مي‌بينيم كه سالهاست در فقر و رنج زيسته‌اند در حالي كه روي معدن طلاي سياه خوزستان زندگي مي‌كنند.عده اي از آنها با حضور در انتخابات و روش‌هاي اصلاحگرايانه و كوشش براي تعيين نماينده واقعي خود در پارلمان يا شوراها مي‌خواستند حقوق خويش را استيفا كنند اما اين راه ها سودي نبخشيد و هنگامي كه نتوانستند از اين راه به حقوق خود دست يابند دچار سرخوردگي شدند.احساس وجود انسدادسياسي يااجتماعي،فقر ، محروميت(به مفهومي كه در تئوري ناكامي =پرخاشگري گفته مي شود)، سرخوردگي و تحقير دو واكنش در پي دارد. يا افسردگي و انفعال يا پرخاشگري. اما سهم ما چيست؟ اگر ما به بركت درآمدهاي نفتي از آب و برق و رفاه معمولي برخورداريم كه منابع آن زير پاي مردماني است كه خود محرومند و اگر در برابر تبعيض و نابرابري سكوت نمي‌كرديم اين حادثه به وجود نمي آمد.
دهه 60: در پژوهشي كه در دست اجراست آمار مجازات اعدام در دهه اول انقلاب بسيار بالاست. از آنجا كه در جوامعي نظير ايران تفكر سنتي ضد دولتي در ميان روشنفكران و مردم همواره وجود داشته است آسان‌ترين راه اين است كه گناه را به گردن حكومت افكنده و همه چيز را خاتمه يافته تلقي كنيم و در ميان دولتمردان و حتي كارمندان آن در پي يافتن مقصر باشيم. فراموش نمي كنم روزي كه آيت الله خلخالي درگذشت ( مشهور است در دهه نخست انقلاب احكام اعدام بسياري را در مورد بازماندگان رژيم شاه و نيز قاچاقچيان مواد مخدربدون رعايت تشريفات دادرسي عادلانه صادر و اجرا كرد) بسيار در مذمت او گفتند و نوشتند اما همان زمان در ميان جمعي منتقد يادآور شدم كه گويي همه ما فراموش كرده‌ايم كه به نوعي در جنايات شريك بوده‌ايم و فرافكني مي‌كنيم.امروز چنان سخن مي‌گوييم كه گويي در آن سال ها تمام جمعيت ايران يكپارچه مخالف اعدام‌ها بودند و فقط يك تن به اتكاي قدرت حكومت اعدام مي‌كرده است. اما واقعيت چه بود؟ در آن سالها شعار «اعدام بايد گردد» جزو اوراد و اذكار عمومي شده بود. در تظاهرات و راهپيمايي‌ها پيوسته خلخالي را بخاطر اعدام تشويق و تحسين مي‌كردند.حتي بسياري از گروه‌هاي اپوزيسيون و ناراضي امروز در آن زمان بر مجازات و اعدام بازماندگان رژيم شاه پافشاري داشته يا آن را مورد حمايت قرار مي دادند. به همين دليل است كه«ضعف حافظه تاريخي » و يا « تضعيف حافظه تاريخي» موجب كتمان جنايت و تكرارآن مي‌شود. همان حاكم شرع اگر در سال1385(2006 ميلادي) همان اختيارات را هم داشت امكان نداشت قادر به آن اعدام‌ها باشد زيرا امروز هرچند هنوز روحيه انتقام وموافقت با اعدام ومجازات هاي خشن بالاست اما جامعه ايراني نسبت به دهه اول انقلاب حتي اعدام برخي مجرمان را به آساني نمي‌پذيرد لذادر ايران امروز رييس قوه قضاييه، چه به دليل عقايد خود و چه به دليل اينكه جامعه مانند گذشته نمي‌پذيرد سالهاست اذن اعدام افراد زيادي را امضا نكرده است. لذا تا تاريخ6جولاي2003(15/4/1382)بجز ساير محكومان به اعدام فقط 1363نفر محكوم به قصاص در زندان هاي كشور تحمل حبس كرده ومنتظر اجراي حكم بوده اند(از اين تعداد138نفر در زندان رجايي شهردر شهر كرج،204نفر در زندان قصر در تهران و124نفر در شهر شيراز بوده اند).با توجه به اينكه از آن زمان تاكنون تعدادكمي از احكام فوق اجرا شده ولي تعدادبيشتري حكم اعدام و قصاص صادر گرديده است مي توان گفت اكنون در زندان‌هاي ايران بيش از 1400 نفر در انتظار حكم اعدام وجود دارد(افرادي كه در طول چندسال گذشته حكم اعدام يا قصاص براي آنها صادرشده ولي تاكنون اجرا نگرديده است)زيرا در دهه نخست پس از انقلاب جامعه براحتي مي‌پذيرفت و امروزبه آساني گذشته نمي‌پذيرد.
نقش افراد در جنايت، يكسان نيست. در آن زمان احكام سنگسار فراواني اجرا شد. كساني كه در مراسم اعدام در ملاء عام يا درمراسم سنگسار شركت جستند، آنكه سنگ پراني كرد و آنكه نظاره كرد به نوعي مقصرند وآنكه با چنين روشي مخالف بود اما مخالفت خويش را ابراز نكرده و سكوت كرد به نوعي ديگر مقصراست. همه شريك جنايت‌اند چه سنگ‌انداز و چه تماشاگر و چه ناراضي، اما در درجات مختلفي از شدت و كم و زيادي تقصيرند.يكي از نظر قانوني تقصير دارد و ديگري از نظر اخلاقي،بعبارت ديگر كار يكي جرم است و كار ديگري گناه.مي توان ادعا كرد حكم فوق يك حكم كلي است وشامل بي تفاوتي شهروند امريكايي و اروپايي در برابر فقر و تروريسم و جنگ در هر نقطه اي از جهان كوچك شده امروز ما مي گردد.با توجه به همين حكم كلي است كه مي توان ادعا كردتفكر سنتي ضد حكومتي در جامعه ما مانع از درك نقش مستقيم وغير مستقيم تك تك خود ما در جنايت مي گردد.
دقيقا به همين دليل كه چون جامعه به نوعي در جنايت سهيم است مي كوشد همه گناه را به گردن يك يا چند فرد يا يك سيستم بيفكنددر غرب با تضعيف هولوكاست برخورد مي‌شود. برخي از كساني كه در ايران دركي از عمق اين مسئله ندارند به گمان خويش به چالش با هولوكاست برخاسته و آن را به عنوان نقض آزادي بيان در غرب مطرح مي‌سازند تا نقض واقعي آزادي بيان توسط خويش را توجيه كنند. در حالي كه چون در هنگام ارتكاب آن جنايت عظيم، اكثريت مردم اروپا در آن شريك بودند قانون ممنوعيت انكار هولوكاست براي اين وضع شده است كه جامعه نتواند آن جنايت را فراموش يا انكار كند و براي جلوگيري از تكرار آن تراژدي، انكار چنان جرمي را جرم تلقي مي‌كنند زيرا بدون اين ياد‌آوري، تحقق نظم عمومي ممكن نخواهدشد.
عليرغم چنين سختگيري هاو ممنوعيت هايي هنوز نازيسم وجود دارد و در حال گسترش است و در انتخابات دور پيش فرانسه نزديك بود لوپنيسم، فرانسه را ببلعد و اگر امكان انكار و فراموش كردن آن جنايت وجود داشت امروز چه حادثه‌اي رخ مي داد؟ بنابراين بيدار كردن وجدان عمومي در خصوص نقشي كه خواسته يا ناخواسته، آگاه يا ناخودآگاه در جنايتي دارد براي جلوگيري از جنايت ضروري است. لذا از منظر نظم عمومي پرداختن به اين بحث حياتي ،امري حياتي است.
ديدگاه نظم عمومي همچنين از اين لحاظ اهميت دارد كه نشان مي دهد سخن فوق در مشاركت جامعه درهر جنايت وهمراهي با جنايتكار، رافع مسئوليت حكومت و رافع مسئوليت افراد حكومت نيست در عين حال كه رافع مسئوليت «جامعه» و«افراد» هم نيست. در حقيقت مسئوليت عمومي مطرح است نه مسئوليت حكومت يا افراد يا جامعه.
اين سخن بيانگر ديدگاه تكاملي حقوق بشر است.در حقوق بشر سنتي دولت مكلف به اجراي آن بود.در گامي پيش تر علاوه بر دولت به عنوان اصلي ترين مخاطب و مكلف حقوق بشر سازمانها و نهادهاي جامعه مدني نيز در تحقق حقوق بشر وظايفي بر عهده دارند.امروزنيزتجربه نشان داده است اگر دولت و نهادهاي مدني كار خويش را انجام دهند اما شهروندان به صفت فردي خويش نقشي را بر عهده نگيرند با مشكل مواجه خواهيم بود.اين سخن مفهوم مسئوليت عمومي با تاكيد بر وظيفه سنگين تر دولت است.
حکومت برای حفاظت از جان انسان ها از جمله جلوگیری از اعدام تکلیف قانونی دارد از این رو مسئولیت اصلی با حکومت است ولی استنکاف وجدان عمومی از خشونت و انتقام و اعدام است که می تواند ضمانت بخش وداع با اعدام شود. اینجاست که اهمیت آموزش و تربیت و فرهنگ سازی در جامعه در این زمینه خودنمایی می کند.
رويكرد:
با آنچه در بخش ضرورت اين سبك ازتحقيق در باره اعداميان دوره 27 ساله پس از انقلاب تحرير شد بايد روشن شده باشد كه هدف و رويكرد من از اين پژوهش، سياسي نيست و مي خواهم با نگاهي جامعه‌شناسانه، جرم شناسانه و حقوقي به مسئله بنگرم.صرف نظر از اينكه چنين موضوعي في نفسه به اندازه كافي حساسيت بر انگيز هست و نيازي به سياسي كردن آن نيست اما ،به اين دليل رويكرد اصلي من سياسي نيست كه:
1- بحث اعدام از نظر من در يك مرتبه ، بحثي اجتماعي است و ازمنظر نظم عمومي، به مسئوليت همگاني مربوط است.در درجه بعد(خصوصا پس از اينكه اعدام واقع شد) يك بحث اخلاقي است يعني به اخلاق فردي و اجتماعي و اخلاق تاريخي ما مربوط مي شود و اينكه چرا و چگونه بايد جلوي تكرار و ادامه آن را گرفت.
2- بخشي از اعدام‌هاي 27 ساله گذشته، سياسي بوده و بيشتر آن مربوط به جرايم اخلاقي و جنايي و مواد مخدر است.
3- آن بخش هم كه سياسي است مربوط به سالهاي 1360 تا 1367 است كه دوره درگيري مسلحانه گروه‌هاي پيرو خط مشي براندازي نظام سياسي با حكومت بوده و فعلا خارج از بحث من است. عمده كردن واقعه هولناك اعدام هاي دسته جمعي آن سالها دراين بحث، مسائلي نظير همزماني اين درگيري‌ها با جنگ 8 ساله ايران و عراق و نيز خشونت‌هاي متقابل (ترور به وسيله مخالفان و اعدام به وسيله حكومت)و بحث بي پايان اينكه چه كسي آغازگرآن بود را مطرح مي كند. در نتيجه متغيرهاي مزاحم پژوهش وارد كار مي‌شوند. اما تمركز برابعاد حقوقي و حقوق بشري و جامعه شناختي اين موضوع، مارا به فهم درست‌تر پديده رهنمون مي شود.
4- هدف من از گرد آوري داده ها، چماق كردن آن براي كوبيدن بر سر حكومت نيست بلكه فراهم‌آوري داده‌هاي ضروري براي تحليل مسئله و يافتن راه حل و اصلاح روش حكومت است.
5- بر اساس اطلاعات مستندي كه در اختيار دارم، بسياري از قضات كنوني, چندان شيفته مجازات اعدام و افزايش آن نيستند و اين قوانين موجود است كه راهي جز اعدام براي آنان ننهاده است لذا بايد در اصلاح قوانين جزايي كوشيد.
6- براي اصلاح قوانين بايد متوليان امور را متوجه عمق فاجعه كرد. به دليل اجراي تك تك و با فواصل زماني اعدام ها كه بعضا در رسانه‌ها نيز منعكس نمي‌شوند و نيز به دليل اينكه همه افراد، همه اخبار مربوط به اعدام‌ها را دقيقا مطالعه نمي كنند و اگر هم مطالعه كنند نمي توانند بر همه جزييات و واقعيت‌هاي آن آگاه شوند، لذا بسياري از مردم و مسئولان متوجه ژرفاي تراژدي انساني اعدام نمي شوند. فراهم‌آوري كليه اعدام‌هاي 27 سال گذشته و نمايش انبوهي و عظمت آن در يكجا، مي‌تواند ناگهان همگان را در برابر فاجعه شوك‌آور و عظيمي قرار دهد كه تا پيش از آن همچون كوه يخي بود كه تنها قسمت كوچكي از آن را مي ديدند.
7- پس از مشاهده عظمت يك تراژدي انساني و تحليل جنبه‌هاي جامعه‌شناسانه و جرم‌شناسانه مسئله كه نشان مي‌دهد بسياري از اين اعداميان، نه مجرم بالفطره بلكه خود قرباني روندهاي نادرست اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي بوده‌اند ، آنگاه راه براي بازنگري درباره مجازات اعدام گشوده مي شود.
8- به دليل آنچه گفته شد من اعتقاد دارم براي حل مسئله مجازات اعدام در ايران سه كار همزمان بايد صورت گيرد. نخست آنچه در بالا گفته شد و دوم مطالعات و پژوهش‌هاي نظري ـ مذهبي براي باز تفسير شريعت در زمينه مجازات اعدام كه نيازمند اجتهادهاي نو براي نشان دادن عدم تعارض لغو مجازات اعدام با شريعت است .اين كارالبته دشوار و نيازمند پژوهش‌هاي عميق است. من به دليل سابقه تحصيلات علوم ديني (پيش از تحصيل جامعه‌شناسي در دانشگاه) هر دو فعاليت را توامان انجام مي دهم و پيش از تحقيق درباره اعدام در 27 سال گذشته، آثاري را در زمينه امكان لغو مجازات اعدام در شريعت منتشر كرده‌ام كه يكي از آنها در سال 1379 منجر به محكوميت چند ساله زندان گرديد اما اين كار حتي پس از زندان ادامه يافت و در اثر استمرار آن ، اينك پرداختن به موضوع را عادي‌تر ساخته به نحوي كه اكنون فضاي مناسب‌تري براي بحث پيرامون اعدام و قصاص به وجود آمده است.سومين اقدام عبارتست از فعاليت سازمان يافته مدني و تلاش براي تعامل با حكومت و جامعه در زمينه مجازات اعدام.از همين رو پس از تاسیس و تثبیت انجمن دفاع از حقوق زندانیان به عنوان نخستین نهاد غیر دولتی و حقوق بشری ویژه دفاع از حقوق زندانیان به معنای عام (سیاسی و غیر سیاسی) بود که بر اساس ضرورت ها و رویکردهایی که در بالا گفته شد، از سال پیش گام هايي را براي تاسیس اولین نهاد مدنی و حقوق بشری در ایران برای مبارزه با مجازات اعدام برداشتم.به همين منظور عده ای از شخصيت هاي حقوق بشری و هنرمندان را دعوت به همکاری کردم. علیرغم حساسیت هایی كه ار لحاظ مذهبي و سياسي در اين زمينه وجود دارد فعاليت هاي جمعي به منظور سازماندهی و آموزش و فرهنگ سازی در زمینه مبارزه با مجازات اعدام آغاز شده است؛ اما این نهادهنوزبسیار نوپاست و امیدوارم درآینده نزدیک موفق به اثرگذاری شویم و این نهاد نوپا جوانه هایی پر بارو امیدوبخش بزند... عماد باقی

نوشته شده توسط مدیر وب در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 22:0 | لینک ثابت |
 
منزلت انسان

منزلت انسان،کانونی ترين ارزش فلسفی حقوق بشر و به معنای در نظر گرفتن ارزشی ويژه برای شخصيت انسانی است. اين ارزش، هم خصلتی درونی دارد و هم اجتماعی و ادعايی برای احترام نسبت به انسان را به بيان در می آورد.منزلت انسان،نه قابل انتقال و واگذاری و نه صرفنظر کردنی است.

امروزه برای تبيين دقيق تر منزلت انسان، آن را با ارزشهای ديگری چون حق زندگی، آزادی، استقلال شخصيت، برابری انسانها، عدالت، همبستگی و زندگی صلح آميز و عاری از خشونت در پيوند قرار می دهند. ما درباره ی اين ارزشها به مرور سخن خواهيم گفت، اما گفتار کنونی را به مفهوم منزلت انسان اختصاص داده ايم.

ايده ی منزلت انسان، ريشه در فلسفه ی يونان باستان دارد که اين منزلت را ناشی از خردمندی ذات انسان (آزاد) و آزادی اراده ی او می ديد. تصوير انسان در سنت يهودی ـ مسيحی، به مثابه آفريده ای همانند خداوند، ارزش اين منزلت را ارتقاء بخشيد. در دوران جديد و در قوانين اساسی دولتهای دمکراتيک، منزلت انسان، عالی ترين هنجار به حساب می آيد و خدشه ناپذير است.

ايمانوئل کانت، فيلسوف بزرگ عصر روشنگری، در رساله ی خود «بنياد متافيزيک اخلاق»، تعريف دقيقی از منزلت انسان ارائه داده است. کانت می گويد: «در قلمرو غايت ها، همه چيز يا دارای قيمت است يا منزلت. آن چيز که دارای قيمت است، می توان به جای آن معادلی را برنشاند. اما در مقابل، آن چيزی که والاتر از همه ی قيمتها قرار دارد و معادلی برای آن مجاز نيست، دارای منزلت است». کانت با چنين تعريفی، خود را در جبهه ی سنت متافيزيک يونان باستان قرار می دهد که با توجه به ذات انسان، جايگاه يگانه ای در نظام گيتی به او بخشيده بود. برای کانت، انسان با توجه به چنين جايگاهی، از ارزش مطلقی برخوردار است که آن را می توان «تقدس بشري» در وجود تک تک افراد ناميد. وی به همين دليل تصريح می کرد که اگر چه انسان آنگونه که بايد مقدس نيست، اما بر او بايسته است تا انسانيتی را که در اوست با تقدس بنگرد.

بنا بر اين تعريف کانتی، انسان تنها موجودی است که برای آن قيمت و معادلی وجود ندارد، چرا که انسان دارای منزلت است. می توان سنجشگرانه پرسيد که آيا چنين ديدگاهی ناشی از گرايشی انسان محورانه و نتيجه ی خودخواهی نوع بشر نيست که خود را نسبت به موجودات زنده ی ديگر در چنين جايگاه والايی برنشانده است؟ کانت در مقابل چنين پرسشی اين گونه استدلال می کند که احترام به منزلت انسان را نمی توان با خودخواهی طبيعی حيوانی مقايسه کرد، چرا که چنين احترامی نتيجه ی آزادی است. انسان تنها موجودی است که با اتکاء بر شعور خود می تواند تشخيص دهد که دنبال کردن اهداف خودخواهانه، سود بيشتری در بر دارد. اما اگر انسان داوطلبانه و مطابق اراده ی آزاد خود، از ظلم و ستم نسبت به همنوعان خود صرفنظر کند و از اهداف خودخواهانه فاصله بگيرد، ديگر نه از قوانين طبيعی بلکه از قانونيتی اخلاقی پيروی کرده است. همين قانون اخلاقی است که تنها در انسان وجود دارد و منزلت و ارزش والای او را متعين می سازد.

اينک با حرکت از مرزی که کانت ميان منزلت و قيمت می کشد، می توان سه ويژگی برای منزلت انسان برشمرد:

نخست اينکه، منزلت نوعی رابطه است و نه يک صفت. به عبارت روشن تر، منزلت چيزی در انسان نيست، بلکه رابطه ای ميان انسانهاست. رابطه ای که انسان بر پايه ی انسانيت ميان خود و ديگران مستقر می کند. هر آينه تلاش کنيم که اين منزلت را به صفاتی متصل کنيم، ويژگی يگانه ی آن را سلب و آن را محدود کرده ايم. درست به همين دليل بايد از يکپارچگی و «خدشه ناپذيری» حرمت و منزلت انسان سخن گفت. «خدشه ناپذيری» منزلت انسان طبعا" به اين معنا نيست که حرمت هيچ انسانی خدشه دار نمی شود، بلکه به معنی پيوندی ناگسستنی ميان همه ی انسانهاست و هر کس منزلت انسانی را خدشه دار کند، بيش از قربانی، منزلت خود را خدشه دار کرده است.

دوم اينکه، منزلت يک مقام و موقعيت فطری انسانی است و نه يک امر اکتسابی. به عبارت ديگر، منزلت انسانی در وجود انسان مستتر است و حاصل تلاش يا شايستگی نيست. در نتيجه، توانايی های جسمی و روحی يک فرد نمی تواند منزلت او را نسبت به فرد ديگر ارتقا بخشد.

سوم اينکه، منزلت انسان همواره به مثابه يک وظيفه قابل درک است و نه يک امتياز. انسانها بر خلاف حيوانات قادرند کنش خود را در مقابل ذات های خردمند ديگر توجيه کنند. چنين امری اما نه به عنوان يک لذت يا تمتع، بلکه به مثابه يک وظيفه ی اخلاقی قابل درک است. آزادی اراده ی انسان، يعنی مسئوليت پذيری و رفتار مسئولانه او و اين، معنايی جز اين ندارد که انسان نه تنها می تواند، بلکه موظف است کنش خود را در مقابل ديگران توجيه کند. بنابراين، پذيرفتن منزلت انسان، نه يک بازدهی در زمينه ی شناخت نظری، بلکه حامل بصيرت و درايتی عملی، عنايت و بذل توجه، تجربه و از خودگذشتگی است. توانايی توجيه کنش خود نزد ديگران، همزمان نوعی بايسته ی اخلاقی است. به اين اعتبار، منزلت، هم موهبتی به انسان است و هم تحميلی به او. و اين نکته، اين سخن ژان پل سارتر فيلسوف فرانسوی را به خاطر می آورد که: انسان محکوم به آزادی است... بهرام محبی .greenrights.ir

نوشته شده توسط مدیر وب در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 22:0 | لینک ثابت |
 
لاک و حقوق بشر

تنها چند دهه پس از هابس، جان لاک، ديگر فيلسوف انگليسی، فلسفه‌ی سياسی خود را عمدتا "در نقد آرای هابس ارائه نمود. جان لاک را عموما" پدر معنوی انديشه‌ی حقوق بشر در دوران جديد می‌دانند. برای آشنايی با انديشه‌های وی در مورد حقوق بشر، نخست بايد تصوير او را از انسان و جامعه مورد توجه قرار داد. اينکار ما را در برخی زمينه ها به مقايسه‌ی انديشه‌های سياسی ميان لاک و هابس سوق می‌دهد.

انسان نزد لاک ـ درست همانند هابس ـ پيش از هر چيز، فرد است. با اين تفاوت که فرديت انسان در انديشه ی لاک، از وزن و اعتبار بيشتری برخوردار است. درست به همين دليل، لاک در انديشه های بدبينانه ی هابس، که آدمی را گرگ آدمی ناميده بود، خطر نابودی فرديت را به نفع اقتدار دولت مطلقه تشخيص می دهد و تمام تلاش فکری خود را متوجه مقابله با چنين خطری و پاسداری از آزاديهای فردی می نمايد.

در واقع اگر نزد هابس، لگام زدن بر آزادی گرگ صفتانه ی فرد، تنها از طريق اطاعت برده وار از قدرت قاهر ميسر است، در نزد لاک، انسان به مدد خرد خود و به عنوان موجودی صاحب شعور، به مثابه ترازی برای موازنه با دولت برآمد می کند. آزادی فرد نزد لاک، آزادی افسارگسيختگی و بی سالاری (آنارشی) نيست. قانون اوليه و قانون طبيعی حاکم بر خرد انسانی، تيرگی های دوران «پيش دولتی» را برای او روشن و آزادی او را مهار می سازد و از اين طريق زمينه ی استقلال شخصيتی او و مآلا" صلح اجتماعی را فراهم می آورد.

هابس انسان را به مثابه فرد در مقابل قدرت قهار طبيعت تنها گذاشته بود، تا او را وادار سازد که از طريق واگذاری همه ی حقوق فردی خود به قدرت دولتی، از موهبت نظم برای همزيستی، امنيت و آرامش ـ که به زعم هابس تنها در سايه ی دولتی مطلقه ميسر است ـ برخوردار گردد. اما هابس بدينسان، خطری را که از چنين قدرت مطلقه ای متوجه خود فرد می شد، ناديده گرفته بود.

لاک درست از همين نقطه، طرح هابس را به نقد می کشد. لاک شکل حکومتی سلطنت مطلقه و يا جمهوری ديکتاتوری از نوع کرامول را که هر دو مورد تأييد هابس بودند، وضعيتی بدتر از «وضعيت طبيعی» می داند که در آن همه عليه هم در پيکارند. چرا که به نظر لاک، در وضعيت طبيعی، لااقل هر فرد، حق خود را خود تعيين می کند، اما تحت قهر حکومت مطلقه، هيچ فردی از هيچ حقی برخوردار نيست.

ايده ی کانونی «وضعيت طبيعی» در انديشه ی سياسی لاک، از شاخص های کاملا" متفاوتی نسبت به درک هابس از اين ايده برخوردار است. خصلت نمای «وضعيت طبيعی» هابسی، تناقضات ميان علايق افراد گوناگون است، در حالی که لاک افراد را نه در مقابله با هم، بلکه همراه با مساواتی اصولی در کنار هم قرار می دهد.

برابری ژرف انديشی شده در «وضعيت طبيعی» نزد لاک، برابری افراد آزاد است. اين افراد با توجه به محدوديت توانايی های خود و برای پاسداری از برابری و آزادی خود، نيازمند و وابسته به يکديگرند. آزادی فرد نزد لاک، در هسته ی مرکزی خود، هرگز نبايد به معنای دست و دلبازی مطلق در اقدامات آزادانه و يا لگام گسيختگی فهم شود. لاک از همان آغاز روشن می سازد که يک چنين آزادی فردی، بايد از نظر مضمونی بطور همزمان، احترام به آزادی و حقوق مساوی ساير افراد درک شود.

لاک نياز انسان به حفظ خويشتن را به مثابه پديده ای تعيين کننده در حيات اجتماعی، از نظر ارزشی در جايگاه والايی قرار می دهد. وی تناسب و تنش موجود ميان نياز و حق را به درستی تشخيص می دهد و لذا از حق آزادی هر فرد در حفظ خويشتن ياد می کند. آزادی برای حفظ خويشتن، همانا آزادی در چارچوب مرزهای قانون طبيعی است. اما کدام عنصر می بايست مانع سوء استفاده از اين آزادی مهارناپذير و لگام گسيختگی گردد؟ در اينجاست که لاک، عنصر خرد انسانی را وارد فلسفه ی سياسی خود می سازد. انسانها از نظر لاک صاحب خصايص ذاتی عمومی و استعدادهای از نظر عقلی ويژه هستند. هر انسان موجودی است برخوردار از خرد و بدينسان همه ی انسانها از بنياد با هم برابرند. خرد انسانی، شيرازه ای است که باعث قوام و به هم پيوستگی «وضعيت طبيعی» می گردد. لاک تصريح می کند که: در وضعيت طبيعی، قانونی طبيعی حکمفرماست که برای همگان الزامی است. اما خرد که کاشف اين قانون است به همه ی انسانها می آموزد که همگی برابر و مستقل اند و هيچکس اجازه ندارد به زندگی، تندرستی، آزادی و مالکيت ديگری صدمه ای وارد سازد. در همين سخن لاک است که انديشة حقوق بشر در دوران جديد، به صورتی درخشان نطفه می بندد.

جان لاک از آغاز ـ اگر چه در شکلی گذرا ـ انگيزشهای هدايتگر گوناگونی چون آزادی، برابری، عدالت و عشق را در طبيعت انسان نهفته می بيند، در حالی که نزد هابس، عنصر مسلط در انگيزش انسانی، رانش قدرت است. کل آموزه ی دولت لاک، در تمامی اجزاء و پيامدهای خود، آموزه ای مبتنی بر فرديت انسان باقی می ماند، فرديتی متکی بر ترکيبی از باور به خرد و اصل برابری. اين ترکيب، کل تصوير لاک از انسان و جامعه را متعين می سازد.

در نظر لاک، تمام حقوق فردی ناشی از «وضعيت طبيعی»، شالوده ای برای متعين ساختن و ارزش زندگی انسانی است. اما اين «وضعيت طبيعی» به دليل نبود يک قدرت ناظم که بتواند وحدت افراد را در حداقل ضروری خود تضمين نمايد، وضعيتی ناپايدار است. همين ناپايداری است که سرانجام انسانها را وامی دارد تا بر «وضعيت طبيعی» نقطه ی پايان گذارند و به مثابه موجوداتی صاحب خرد و در تصميمی خردمندانه، به قراردادی متقابل تن دهند و دست به تأسيس اجتماعی سياسی (commonwealth) بزنند. وظيفه ی چنين اجتماعی، پيش از هر چيز پاسداری از حقوق فردی و بويژه حق زندگی، آزادی و مالکيت است. هر ميثاق و قرارداد ديگری عاری از اين ويژگيها، هرگز قادر به پايان دادن به «وضعيت طبيعی» نخواهد بود. از همين روست که لاک «وضعيت طبيعی» را وضعيت «پيش دولتی» و «پيش سياسی» می داند. هدف از پايان دادن به «وضعيت طبيعی» از نظر او، تشکيل حکومتی مستقل و غيرجانبدار برای اجرای عدالت است. در عين حال لاک تأکيد می کند که هر حکومتی نيز قادر نيست از عهده ی اين امر مهم برآيد. حکومتهای مطلقه و خودکامه در نظر لاک، از «وضعيت طبيعی» بدترند، چرا که در اين حکومتها، يک حاکم جبار برفراز همگان قرار دارد و از اين آزادی برخوردار است که هر طور دلش می خواهد، در مورد سرنوشت ديگران تصميم بگيرد.

رابطه ی ميان وضعيت طبيعی و سياسی (دولتی) و قراردادی که بايد زمينه ی گذار از اولی به دومی را فراهم سازد، نزد لاک کاملا" متفاوت از هابس است. برای هابس، قرارداد، ناشی از نگاهی کاملا" افراطی و منفی نسبت به وضعيت طبيعی و لذا تلاشی برای برون رفت از بی سالاری و شر مطلق فرديت تام و گذار به مطلقيت رهايی بخش حکومت مطلقه است. حکومتی که بر فراز سر انسانها قرار می گيرد، اما خود امکان حق افراد را برای مشارکت سياسی سلب می نمايد. اما نزد لاک برعکس، حکومت مطلقه، حکومتی مطلقا" فسادپذير نيز هست. بنابراين، قرارداد و تشکيل دولت می بايست ضامن بهبود و تکامل مثبت وضعيت طبيعی باشد. در وضعيت دولتی نزد لاک، حقوق طبيعی افراد، به صورت پايدار و مستمر تأمين می گردد. جامعه ی سياسی که بر پايه ی اراده ی خردمندانه ی افراد ساخته شده است، ذاتا" جامعه ای نگهبان است که می بايست از زندگی، آزادی و مالکيت افراد پاسداری کند. بدين منظور بايد سيطره ی حکومت در جامعه ی سياسی تأمين گردد.

هدف اصلی چنين جامعه ای، تشکيل حکومتی است که بتواند همه ی حقوق فردی مستتر در وضعيت طبيعی را تأمين نمايد. چنين حکومتی از آنجا که از مشروعيت لازم نيز برخوردار است، می بايد به ابزار اعمال قهر قانونی نيز مجهز باشد. سنجيدار تعيين کننده در وضعيت دولتی، وجود داوری است که مستقل از حاکميت بتواند عدالت را در جامعه مستقر سازد. فراتر از آن، برای استقرار حکومت قانون، امر قانونگذاری از آغاز تا اجرای کامل در حيات اجتماعی از طريق نهاد قانونگذاری مستقل از قوه ی مجريه، ضرورت تام دارد. بدينسان نطفه های اساسی انديشه ی تفکيک قوای دولتی، در فلسفه ی سياسی جان لاک شکل می بندد. به اين ترتيب، وی را بايد بنيانگذار انديشه ی تفکيک قوا نيز دانست که البته بعدها با شارل منتسکيو تکامل می يابد و به اوج می رسد.

لاک تلاش می کند تا موازنه ای محتاطانه ميان قوه های قانونگذاری و اجرايی برقرار سازد تا آنان از طريق خنثی ساختن قدر قدرتی يکديگر، حقوق فرد را به مخاطره نيندازند و فراتر از آن، به ناگزير اين حقوق را تضمين نمايند. بدينسان آشکار می گردد که امر آزاديهای فردی برای لاک، مهمتر از ساختارهای دمکراتيک نظام سياسی است. از همين رو وی نه فقط از طريق تقسيم بنديهای ساختاری قوای دولتی، بلکه همچنين از طريق تثبيت محتوايی آنها تلاش می کند تا در خدمت حقوق و آزادی فرد، قدرت دولت را مشروط سازد. به نظر لاک، دولت اجازه ندارد زندگی، آزادی و مالکيت هيچ فردی را به مخاطره اندازد، مادامی که اين فرد، زندگی، آزادی و مالکيت ديگران را خدشه دار نکرده باشد. لاک در ژرفکاوی های خود، به روشنی مرزهای اقتدار قوای دولتی را ترسيم می کند.

فراتر از آن، لاک برای فرد در قبال تعرضات دولتی، حق مقاومت قائل است. هر جا که قوه های دولتی اعم از قانونگذاری و يا اجرايی، تجاوزی به حقوق فرد مرتکب شوند و فرد نتواند از طريق گزينش و يا برکناری اين نهادها، از آن تجاوزات ممانعت به عمل آورد، از نظر لاک فرد از حق مقاومت در مقابل دولت برخوردار است. چرا که چنين تعرضات و تجاوزاتی از طرف ارگانهای دولتی، شکستن پيمان است و دوباره جامعه را به وضعيت طبيعی باز می گرداند که در آن هر کس ناچار است حق خود را خود وصول کند. به نظر لاک، در چنين حالتی اين مردم نيستند که دست به شورش زده اند، بلکه اين دولت و نهادهای دولتی هستند که از طريق تعرضات مداوم به حقوق مردم، طغيان را به جامعه تحميل نموده اند. به عبارت ديگر، آنها با رفتاری نادرست، عملا" از حقانيت خود دست شسته اند و بنابراين ديگر زمينه ای قانونی برای تبعيت و فرمانبری از چنين دولتی وجود ندارد. بايد توجه داشت که لاک در حق مقاومت مردم، عنصری انقلابی را نمی بيند، چرا که هدف از مقاومت چيزی جز بازگشت به وضعيت قانونی گذشته نيست که در آن نظام سياسی پاسدار حقوق افراد بود.

بطور خلاصه می توان گفت که با جان لاک، از منظر تاريخ انديشه، وارد مرحله ای می شويم که می توان به معنايی واقعی از حقوق بشر سخن به ميان آورد. اما اين هنوز اوج تکامل انديشه ی حقوق بشر در عصر روشنگری نيست. روسو و کانت، هر يک به گونه و شيوه ی خود، اين انديشه را با تکانه هايی نيرومند به پيش می رانند... بهرام محبی .greenrights.ir 

نوشته شده توسط مدیر وب در پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت 22:0 | لینک ثابت |
 
هابس و حقوق بشر

گام اصلی در گذار از حق طبيعی به حقوق بشر در دوران جديد، در دوره ی خردگرايی و روشنگری اروپا برداشته شد. ژان ژاک روسو يکی از فيلسوفان اين دوره گفته بود: «انسان آزاد زاده شده است و همه جا در زنجير است». فلسفه ی روشنگری، با اعتماد به نيروی خرد انسانی، می خواست بشريت را از زنجير قيمومت کليسا و اقتدارگرايی وارهاند. هدف روشنگری، افسون زدايی از جهان، برچيدن اسطوره و سرنگونی پندار به ياری دانش بود.

فلسفه ی روشنگری، با تلاشهای فکری و عرقريزان روحی انديشمندان بزرگ خود توانست، شالوده های نظری حقوق بشر در دوران جديد را مستحکم سازد. در فلسفه ی روشنگری، خرد انسانی به مثابه تنها سنجيدار تعيين حق طبيعی مطرح شد و سلطه ی آموزه های دينی و اقتدارگرايانه در اين زمينه بی اعتبار اعلام گرديد. اما اين امر چگونه صورت تحقق پذيرفت؟ برای پاسخی ولو کوتاه به اين پرسش، بايد به بازخوانی خطوط اساسی تلاشهای فکری انديشمندان روشنگری پرداخت. که برای اين کار به نظریه های توماس هابس متفکر انگليسی اواخر سده ی شانزدهم تا اواخر سده ی هفدهم می پردازیم.

شايد در نگاه اول، برقراری پيوند ميان آرای هابس و انديشه ی حقوق بشر کمی عجيب به نظر آيد. چرا که بسياری از پژوهشگران تاريخ انديشه، وی را به عنوان انديشه پرداز نظريه ی حکومت مطلقه می شناسند. اگر چه هابس به مفهوم امروزين، يک فيلسوف حقوق بشری نيست، اما بی ترديد می توان رگه هايی ناب از انديشه ی دوران جديد در مورد حقوق بشر را در آرا و عقايد او تشخيص داد. برای آشنايی با انديشه های هابس، درنگ بر برخی مفاهيم کانونی ژرفکاويهای او چون «وضعيت طبيعی»، «حق طبيعی»، «قانون طبيعی» و «قرارداد دولتی» ضروری است.

برای هابس، «وضعيت طبيعی» از ساختاری متديک و الگو مانند برخوردار است و نبايد آن را با يک دوره­ی واقعی در تاريخ بشريت يکسان گرفت. هابس در روش بررسی خود، از يک نقطه­ی صفر می آغازد که در آن هنوز هيچگونه حق موضوعه و نظام دولتی اعتبار ندارد. در اين وضعيت طبيعی فرضی، همه­ی انسانها آزاد، برابر حقوق و صاحب اختيارند تا علايق خود را تا آنجا که قدرتشان اجازه می دهد، بی هيچ مانعی دنبال کنند. هر انسانی از اين «حق طبيعی» برخوردار است که بويژه و پيش از هر چيز، برای بنيادی ترين حق خود، يعنی حفظ خويشتن تلاش کند. بنابراين، هابس «حق طبيعی» را با آزادی انسان در تکيه بر قدرتش برای حفظ زندگی خويشتن تعريف می کند. بر طبق چنين دريافتی، انسان مجاز است هر اقدام يا وسيله ای را که نيروی داوری و خرد او درست تشخيص می دهد، برای حفظ خويشتن به کار گيرد. اما از آنجا که نگاه هابس به انسان بسيار بدبينانه است و وی آدمی را گرگ آدمی می داند، روشن است که چنين وضعيتی، يعنی «وضعيت طبيعی»، پيامدی جز منازعه ای مستمر بر سر علايق گوناگون و از جمله با کاربرد ابزار قهرآميز ندارد. هابس اين وضعيت منازعه­ی مستمر را «جنگ همه عليه همه» می نامد.

حال می توان پرسيد که پس اين «وضعيت طبيعی» دارای کدامين کارکرد استدلالی در انديشه ی هابس است؟ در پاسخ می توان گفت که هابس با انديشيدن طرح «وضعيت طبيعی»، اين هدف را دنبال می کند که بصورتی راديکال، هر حق موضوعه و نظام دولتی را ملتزم به حقانيت و مشروعيت سازد. برای او در وضعيت طبيعی که قانون و نظم دولتی اعتبار ندارد، فرد تنها چيزی است که باقی می ماند و منطقا" می تواند خاستگاه و شالوده ی توجيه قرار گيرد. همين جايگاه فرد در انديشه ی سياسی هابس، گسست از سنت فلسفه های سياسی پيشين است که همگی بر شالوده ای متافيزيکی و يا هستی شناسانه (انتولوژيک) استوار بودند و تلاش می کردند حقوق و قوانين را نه ساخته و پرداخته ی انسان، بلکه ناشی از نظامی الهی يا هستانی قلمداد نمايند.

شاخص ديگر در انديشه ی سياسی هابس، خردباوری اوست. اگر چه به نظر او در «وضعيت طبيعی»، قوانين وضع شده توسط انسان و يا نظام دولتی وجود ندارد، اما «قانونی طبيعی» حاکم است. اين «قانون طبيعی» از نظر هابس اما، دستور يا قاعده ای است که از طريق خرد انسان کشف شده و برای هر ذات خردمندی معتبر است. به اين ترتيب، نزد هابس «قانون طبيعی» برخاسته از اراده ای الهی يا فوق بشری نيست، بلکه بايسته ای عمومی ناشی از بصيرت انسان و خرد خود بنياد اوست.

شاخص سوم در انديشه ی سياسی هابس، امر حقانيت دولت است. بر طبق نظريه ی قرارداد او، دولت حقانيت خود را مرهون انسانهايی است که از حق طبيعی خود به نفع تشکيل دولت و در خدمت پايان دادن به ترس و نکبت و بی ثباتی صرفنظر کرده اند. اگر در نظر آوريم که حتا در فلسفه ی سياسی ارسطو، انسان «طبيعتا"» موجودی سياسی و دولتساز قلمداد شده بود، می توان پی برد که انديشه ی سياسی هابس، نه تنها گسستی قطعی از تفکر قرون وسطايی در مورد دولت، بلکه حتا انفصال از فلسفه ی سياسی يونان باستان و در واقع تجلی انديشه ی سياسی دوران جديد است؛ انديشه ای که در سپهر آن، دولت ديگر نه نهادی متافيزيکی يا آسمانی يا حتا طبيعی، بلکه ساخته ی دست انسان است. همين چرخش در انديشه ی سياسی هابس، بسيار فراتر از عصر روشنگری و حتا تا امروز، درک مدرن از دولت را متعين می سازد.

اما از آنجا که هابس در جريان توفان های ناشی از منازعات خونين داخلی انگلستان و جنگهای موسوم به سی ساله که اکثرا" خصلت مذهبی داشتند می انديشيد، برای رسيدن به ثبات و آرامش، در نظريه ی قرارداد خود آنچنان راه افراط می رود و قدرت و اختياراتی برای دولت قائل می شود که مآلا" کليه ی حقوق فرد را در سايه قرار می دهد و از اعتبار ساقط می سازد. و اين امر، يکی از نکات متناقض و پرتنش در انديشه ی سياسی هابس است.

هابس از طرفی برای هر فردی حق حفظ خويشتن را قائل است. به نظر او، هر انسانی فقط مشروط بر اينکه بتواند از حق حيات برخوردار باشد، از حق طبيعی خود به نفع حقوق موضوعه ی شهروندی صرفنظر می کند و انحصار اعمال قهر را به دولت وامی گذارد. از طرف ديگر، هنگامی که دولت تأسيس شد، مردم در قبال آن چنان متعهدند که دستاويزی واقعی برای اعاده ی حقوق خود نمی يابند.

عليرغم اين تناقض و تنش در آرای هابس، وی با گسست از انديشه ی سياسی سنتی، شالوده های محکمی برای نظريه ی حقوقی و دولت و نتيجتا" تکامل موضوع حقوق بشر در دوران جديد ريخت. تمام فلسفه های سياسی پس از هابس، در تداوم و يا واکنش سنجشگرانه و نقدی نسبت به پرسشهايی شکل گرفته اند که نخستين بار در نظريه های قرارداد و نظام دولتی وی طرح شده بود. و اين واقعيت، توماس هابس را خواسته يا ناخواسته، به نوعی طلايه دار انديشه ی حقوق بشر در دوران جديد تبديل می سازد... بهرام محبی .greenrights.ir

نوشته شده توسط مدیر وب در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 ساعت 22:0 | لینک ثابت |
 
روسو و حقوق بشر

ژان ژاک روسو متفکر سوئيسی، در سده ی هجدهم و اوج دوره ی روشنگری اروپا می زيست. انديشه های او در زمينه های سياسی، ادبی و تربيتی، تأثير بزرگی بر معاصران گذاشت. نقش فکری او که سالها در پاريس عمر سپری کرد، به عنوان يکی از راهگشايان آرمانهای انقلاب کبير فرانسه قابل انکار نيست. اگر چه روسو، از نخستين روشنگرانی است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت، اما نزد او از اين مفهوم تنها می توان به معنايی ويژه و محدود سخن به ميان آورد. در مجموع بايد گفت که وی راديکال تر از هابس و لاک می انديشيد.

برای روسو، صرفنظر کردن انسان از آزادی، به معنی صرفنظر کردن از خصلت انسانی و «حق بشری» است. آزادی به مثابه آزادی اراده، قابل چشمپوشی نيست، چرا که اين آزادی، پيش شرط انسان بودن و آيين اخلاقي انسانی به حساب می آيد. به اين ترتيب، ما نزد روسو شاهد تحولی در مفهوم انسان هستيم. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای واقعی کلمه است که آزاد باشد. برای روسو همه ی انسانها از بدو زايش آزاد و برابرند. بدينسان می توان تشخيص داد که روسو در سنت طرح هابس، در زمينه ی حق طبيعی سکولار می انديشد. البته روسو در بسياری زمينه ها از آرای هابس فاصله می گيرد.

به نظر روسو، انسان در «وضعيت طبيعی» عليرغم برخورداری از آزادی نامحدود ظاهری، به معنای واقعی کلمه آزاد نيست، بلکه موجودی است که اميال بهيمی و خودخواهانه ی نهفته در وجودش، انگيزشها و رانشهاي او را متعين می سازد. انسان زمانی به معنای واقعی کلمه آزاد است که به ذاتی اخلاقی ارتقاء يابد و به عنوان «شهروند» از قوانينی که خود تدوين نموده است، پيروی کند.

روسو خاطر نشان می سازد که در گذار از «وضعيت طبيعی» به «جايگاه شهروندی»، تغييری جدی صورت می پذيرد. اما اين تغيير، خصلتی تکوينی يا تکاملی يا حتا طبيعی ندارد، بلکه تغييری هنجاری است. انسان در وضعيت شهروندی، به ذاتی اخلاقی تبديل می گردد و کنش خود را در چارچوب هنجارها، در راستای خير عمومی و رفاه اجتماعی سمت می دهد و بايد سمت دهد. پس اگر آزادی طبيعی همه ی افراد، آزادی نامحدود است، آزادی شهروندی، آزادی تعيين شده از طرف جمع و لذا آزادی محدود شده ی فرديست. به اين ترتيب روسو تلاش می کند، نوعی هماهنگی ميان آزادی فردی و جمعی ايجاد نمايد. وی اين کار را در اثر معروف خود «قرارداد اجتماعی» که در سال ۱۷۶۲ ميلادی نوشته شد، انجام می دهد.

روسو در اثر يادشده، به دنبال طرحی دولتی برای يک قرارداد اجتماعی است که بر مبنای آن شکلی از همپيوندی ميان افراد يافت شود که نه تنها از فرد دفاع و محافظت کند، بلکه در نتيجه ی اتحاد او با ديگران، همان ميزان از آزادی را که فرد در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تأمين نمايد. به نظر روسو، آنچه را که انسان در نتيجه ی اين قرارداد اجتماعی از دست می دهد، حق طبيعی و نامحدود او در مورد همه چيز است و آنچه را که به دست می آورد، «آزادی شهروندی و مالکيت بر تمام چيزهايی است که صاحب آن است». بنابراين می توان گفت که از ديد روسو، انسان، آزادی طبيعی را با آزادی شهروندی معاوضه می کند و در قبال «حقوق» نامحدودی که از دست می دهد، امنيت حقوقی و تضمين مالکيت شخصی به چنگ می آورد. اما از آنجا که به نظر روسو، «حق» در وضعيت طبيعی ـ که در آن هنوز يک همبود انسانی متعهد به حقوق شکل نگرفته ـ بی معناست، در اين قرارداد، برد با وضعيت شهروندی است.

اينک می توان سنجشگرانه پرسيد که در وضعيت شهروندی چگونه می توان همان ميزان از آزادی را که انسان در وضعيت طبيعی از آن برخوردار بوده است، برايش تضمين کرد؟ روسو تلاش می کند اين پرسش را از طريق نوعی تعديل در مفهوم آزادی مستدل سازد. او ميان «آزادی طبيعی»، «آزادی شهروندی» و «آزادی اخلاقی» تفکيک قائل می شود. به نظر او، اين آزادی اخلاقی است که انسان را به حاکم واقعی خويشتن تبديل می کند. انسان بايد خود را از انگيزشهای غريزی، خودخواهانه و منفعت طلبانه وارهاند و مطيع قانونی در يک جمع انسانی نمايد، قانونی که البته خود مقرر کرده است. تنها فرمانبری از قانونی که خود انسان مقرر کرده است، به معنی آزادی است و انسان به معنای واقعی کلمه فقط زمانی در يک جامعه ی شهروندی آزاد است که با احترام به قانونی که خود مقرر کرده است، رفتار کند.

به اين ترتيب، روسو تلاش می کند به شيوه ی خود، ميان طبيعت و خرد و به عبارت ديگر ميان «حق طبيعی نامحدود» و «حق خردمندانه ی محدود» ميانجيگری کند. هدف او رسيدن به ميانگين و موازنه ای ميان آزاديهای طبيعی، شهروندی و اخلاقی است. و فقط به اين مفهوم، آزادی نزد روسو يک حق بشری است.

به نظر روسو، جامعه ی شهروندی ناشی از قرارداد اجتماعی، بايد آزادی واقعی را تضمين نمايد. اگر بخواهيم دقيق تر بگوييم، روسو آن آزادی را که يک حق بشری می داند، در ايده ی جامعه ی شهروندی و دولت برآمده از قرارداد اجتماعی تحقق يافته می بيند. اين نکته ای اساسی در انديشه ی روسوست. نزد او، انديشه ی حقوق بشر، تحقق خود را در دولت برآمده از قرارداد اجتماعی می يابد. دولتی که روسو می انديشد، اساسا" نمی تواند جز دولتی که برپايه ی حقوق بشر، آزادی انسان را تضمين می کند به تصور درآيد. پيامد چنين انديشه ای آن است که ادعای رعايت حقوق بشر نسبت به دولت، اعتبار و حتا موضوعيت خود را از دست می دهد. زيرا دولت روسويی خود نماينده ی حقوق بنيادين و آزادی تک تک شهروندان خود است. حقوق بشر در طرح روسو، در دولت ذوب شده است، چرا که هر انسانی با صرفنظر کردن از حقوق و اختيارات ناشی از وضعيت طبيعی، شخص و نيروی خود را تحت هدايت والای «اراده ی عمومی» قرار می دهد و به اين ترتيب به عضوی از يک پيکره ی واحد تبديل می گردد. «اراده ی عمومی»، واحدی زنده از «من» های مشترک و يک کل روحی است. به نظر روسو، «اراده ی عمومی» به کالبد انسانی می ماند که مجروح کردن هر عضوی از آن، جراحتی وارده به کل آن است. انديشه ی روسو در مورد دولت ايده آل، ملهم از آرمان دولتشهر (پوليس) يونانی چونان تنی واحد است. اما در عين حال، روسو با بردگی مخالف است. وی «بردگی» و «حق» را جمع ناپذير و در تضاد شديد با يکديگر می داند. به نظر روسو، هيچ امکانی برای مستدل ساختن حقانيت و مشروعيت برده داری وجود ندارد.

اگر چه روسو ميان «شهروند» يا تبعه ی يک دولت معين و «انسان» تفاوت قائل می شود، اما تأکيد می کند که حتا کسانی که تبعه و شهروند دولتی نيستند، به عنوان انسان، در هر شرايطی قابل احترام اند و نمی بايست منزلت آنان را مشروط به کارکرد شهروندی آنان ساخت. روسو کشتن زندانی يا اسير جنگی را نفی می کند و خاطر نشان می سازد که به محض اينکه سربازی سلاح بر زمين نهاد و تسليم شد، دوباره به انسانی تبديل می گردد که هيچکس حق ندارد، حق زندگی را از او سلب نمايد... بهرام محبی .greenrights.ir

نوشته شده توسط مدیر وب در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 22:0 | لینک ثابت |
 

کانت و حقوق بشر

در بررسی ديدگاه های متفکران دوره‌ روشنگری در مورد حقوق بشر، به ايمانوئل کانت فيلسوف بزرگ آلمانی می پردازیم. وی در سال‌های پايانی سده‌ی هجدهم، يکی از آثار پر اهميت خود را در اين زمينه تحت عنوان «مابعدالطبيعه‌ى اخلاق» منتشر ساخت. کانت در اين اثر، آزادی انسان را حقی فطری و همزاد او و به عنوان حقی بشری به رسميت می‌شناسد. آزادی به مفهوم کانتی آن، مادامی که با آزادی هر فرد ديگر، بتواند در چارچوب يک قانون عمومی برقرار باشد، تنها حق اوليه ای است که به هر انسانی به دليل انسان بودنش تعلق دارد.

کانت همه‌ی ديگر اصل‌های حقوق بشری مانند برابری و استقلال انسان را از همين اصل بنيادين آزادی مشتق می‌کند. به اين ترتيب، اين کانت است که در فلسفه‌ی سياسی خود، نه تنها آخرين پيوندهای ميان انديشه‌ی سياسی دوران جديد و دوران‌های پيش از آن را بطور قطعی می‌گسلد، بلکه فراتر از آن، مفهوم «حق طبيعی» عصر روشنگری را به گونه ای پيگير راديکاليزه می‌کند.

نگاه کانت به انسان ژرفکاوانه است. به نظر وی، اگر بتوان چيزی را فرض کرد که وجود آن در نفس خود ارزشی مطلق داشته باشد، يعنی غايت به ذات باشد، می توان آن چيز را سرچشمه ی قوانين قطعی دانست و «بايسته ی قطعی» يا قانون عملی را از منشاء آن استخراج کرد. کانت انسان را دارای چنين خصوصياتی می داند و تصريح می کند که هر ذات خردمند، تنها چيزی است که به منزله ی غايتی فی نفسه وجود دارد و نه به مثابه وسيله ای که اين يا آن اراده بتواند او را بطور خودکامانه در خدمت گيرد. بنابراين، انسان در همه ی فعاليتهای خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد در آن واحد در مقام غايت در نظر گرفته شود. از همين رو به نظر کانت، همه ی اشياء دارای قيمت هستند و اين تنها انسان است که دارای حرمت و منزلت است. اين اصل را کانت به مثابه آغازه ای برای «بايسته ی قطعی»، بصورت گزاره ی زير فرمولبندی می کند: «چنان رفتار کن که بشريت را چه در شخص خود و چه در شخص هر کس ديگر، همواره همزمان به مثابه غايتی به شمار آوری، و نه هرگز فقط به مثابه وسيله ای».

گفتيم که کانت پرتويی تازه بر انديشه ی «حق طبيعی» دوره ی روشنگری می افکند. نزد او، حق طبيعی نه کارکردی توصيفی يا تشريحی، بلکه کارکردی هنجاری دارد و نمی تواند از طبيعت جسمی و روانی انسان مشتق شود، برای کانت روشن است که چنين حقی، فقط بايد حقی بنيانگذار يا تأسيسی از طرف انسان و به عبارت روشن تر «حق خرد» باشد. به نظر کانت، حق طبيعی، مبتنی بر اصلهای پيشينی يا آزاد از تجربه (آپريوری) است. کانت ميان حق طبيعی آزاد از تجربه که همان حق خرد است و حق موضوعه يعنی حق وضع شده از طرف قانونگذار، پيگيرانه تفاوت قائل می شود. اگر حق موضوعه، از منظر سياسی و تاريخی چيزی نسبی است، اين امر در مورد حق طبيعی پيشينی صادق نيست. به اين اعتبار، حق طبيعی پيشينی، مستقل از شرايط فرهنگی، تاريخی، اجتماعی و دينی است و می بايست به مثابه حقی نامحدود و جهانشمول برای همه ی انسانها اعتبار داشته باشد. بنابراين اين حق، حقی بشری است. همانگونه که گفتيم، برای کانت اين حق بشری، به معنی حق برخورداری از آزادی است.

اگر چه کانت در نکته ی ياد شده، با روسو هم نظر است، اما تعريف ويژه ی خود را از آزادی ارائه می دهد. وی مرزهای آزادی را از هر دو سو تعيين می کند. آزادی فردی هر کس، حدود خود را در آزادی همه ی افراد ديگر می يابد. بنابراين آزاديهای مورد ادعای انسانها، متقابلا" يکديگر را محدود می سازند. به اين ترتيب، کانت در ژرف انديشی خود، به مفهوم ويژه ای از حق می رسد و آن را جامعيت شرايطی تعريف می کند که تحت آن، اختيار اين فرد با اختيار فرد ديگر، بتواند بر پايه ی يک قانون عمومی آزادی با هم تلفيق گردد. وی از اين تعريف، قانون عمومی حق را استنتاج و آن را بصورت اين گزاره فرمولبندی می کند: «چنان رفتار کن که کاربرد آزاد اختيار تو بتواند با آزادی هر کس ديگر، بر پايه ی يک قانون عمومی پا بر جا باشد».

نتيجه گيری فوق بسيار پر اهميت است، چرا که معيار، قانون عمومی فرموله شده ای است که بالقوه می تواند به واسطه ی بصيرت انسانی، از طرف جمع مورد پذيرش قرار گيرد. اما اين قانون عمومی فرموله شده، نه يک قانون موضوعه، بلکه يک هنجار قانونی بنيادين با اعتبار همگانی و متعهد کننده ی جمع برای همه ی قوانين موضوعه محسوب می گردد. همين خصلت غيرموضوعه بودن اين قانون به مثابه يک هنجار بنيادين است که پيش شرط لازم را برای تأسيس يک دولت برحق و مشروع فراهم می آورد. تمام هنجارهای ديگر و نيز قوانين موضوعه، می توانند بر شالوده ی اين هنجار بنيادين استوار گردند و بدينسان هنجار بنيادين حقوق بشری، همواره اعتبار خود را حفظ می کند.

ساير اصل هايی را که کانت در کنار اصل آزادی به عنوان اصل های برتر نام می برد ـ مانند برابری و استقلال ـ قوانينی نيستند که دولت وضع کرده باشد، بلکه اصل هايی هستند که مطابق اصلهای ناب خرد ناشی از حق بشری، اصولا" تأسيس هر دولتی را ممکن می سازند. به عبارت ديگر، هيچ دولتی نمی تواند قوانين بنيادي يا هنجارهای حقوقی ياد شده را وضع و يا اعطا کند، بلکه بر عکس، هر دولتی اگر بخواهد دولت بر حق و مشروع باشد، بايد اساسا" مطابق آنها ايجاد شده باشد، وگرنه دولتی مستبد يا جبار است.

به اين ترتيب، اين کانت است که روشن می سازد که دولت چنانچه بخواهد دولت قانونی و مشروع باشد، اجازه ندارد اصل حقوق بشر را خدشه دار سازد، چرا که اين اصل، شرط امکان وجود خود دولت است. می توان گفت که مسير استدلال، از طرف کانت چرخش می يابد: اين دولت نيست که بايد آزادی و حقوق شهروندی را رعايت کند، بلکه بر عکس، آزادی و حفظ حقوق تک تک افراد و همه ی شهروندان است که تنها پايه ی حقانيت هرگونه دولت قانونی و مشروع را می سازد.

اين استدلال کانت، پيامدهای گسترده ای برای انديشه ی دوران جديد دارد: پاسداری از حقوق بشر و آزادی، به معيار و سنجيدار حقانيت هر دولتی که بخواهد دولت قانون باشد تبديل می گردد. اين تکانه ی فکری، ما را لااقل در قلمرو نظريه های فلسفی درباره ی حقوق بشر، تا دوره ی کنونی به پيش می راند. انديشه ی بشري به ياری کانت، در حوزه ی فلسفه ی حقوق بشر، صاحب هنجاری حقوقی و نيز هنجاری بنيادين برای بنيانگذاری دولت می شود که همزمان معياری برای حقانيت دولت محسوب می گردد. به اين ترتيب، گزافه گويی نيست اگر ادعا کنيم که کانت مباحث نظری حقوق بشر را به سطحی ارتقاء می دهد که حتا امروزه نيز ميزانی برای بسياری از انديشه پردازان فلسفه ی حقوق بشر به حساب می آيد.

آزادی به مثابه حق بنيادين بشری در انديشه ی کانت، دربرگيرنده ی نکات زير است:

۱. هر انسانی مختار است نيکبختی خود را از راهی که مناسب تشخيص می دهد جستجو کند، مادامی که حق آزادی ديگران را که در جستجوی نيکبختی خويشند، خدشه دار نسازد. به عبارت ديگر، انسان اجازه ندارد آن قانون عمومی را که آزادی تک تک افراد تنها در چارچوب آن می تواند پابرجا باشد، نقض کند.

۲. برابری انسان ها يک اصل بنيادين است و امتيازات موروثی يا اجتماعی در توجيه نابرابری قانونی معنا ندارد. به اين مفهوم، همه ی شهروندان مستقل از جايگاه اجتماعی خود، در مقابل قانون برابرند.

۳. هر شهروندی حق مشارکت در امور سياسی و قانونگذاری را از طريق حق رأی خود داراست.

در جمع بست اين ملاحظات می توان گفت که نظريه ی «قرارداد دولتی» که در ژرف انديشی های توماس هابس مطرح شده بود، نزد کانت به پيش شرط اجتناب ناپذير يک قانون اساسی حقوقی و شهروندی تبديل می گردد. به اين ترتيب، کانت نيز استوار بر زمين سنت روشنگری در مورد نظريه ی قرارداد ايستاده است. اما برای کانت بيش از رهروان فکری پيشين آشکار است که تصور يک قرارداد دولتی، هرگز به معنی يک واقعيت تاريخی نيست که زمانی در جايی رخ داده يا بايد رخ دهد. برای کانت، «قرارداد دولتی» صرفا" يک «ايده ی خرد» است و کارکردی تنظيمی دارد. اين ايده از يک طرف دارای اين کارکرد است که قانونگذار را متعهد می سازد تا قوانين را چنان وضع کند که گويی از اراده ی متحد تمام مردم برخاسته است. و از طرف ديگر، دارای اين کارکرد است که هر شهروندی را آنگونه بنگرد که گويی به اراده ی متحد تمام مردم رأی مثبت داده است.

بنابراين طبق نظر کانت، دولت بايد همواره چنان رفتار کند که مردم بتوانند حقانيت و مشروعيت آن را مورد تأييد قرار دهند. مادامی که دولت چنين رفتار می کند، محملی حقوقی برای مقاومت قهرآميز عليه آن نيز وجود ندارد. وظيفه ی اپوزيسيون و مقاومت، در چارچوب «آزادی قلم» محدود می ماند. به عبارت ديگر، هر شهروندی مجاز است نظريات انتقادی خود را در معرض داوری افکار عمومی قرار دهد. به اين ترتيب می توان تشخيص داد که آزادی عقيده و بيان نزد کانت، دارای ارزشی کانونی است. کانت وجدان آگاه و بيدار اجتماعی را مهم ترين نهاد کنترل قدرت به حساب می آورد.

آخرين نکته ای که می توان در انديشه های حقوق بشری کانت به آن اشاره کرد، گرايش جهانشهری اوست که نتيجه ی نگاه او به انسان به مثابه غايت به ذات است. برای کانت، موضوع حقوق بشر را نمی توان به مناسبات داخلی يک کشور محدود ساخت. چرا که حق بشری، حقی است که به هر انسانی به دليل انسانيت او تعلق دارد. «ايده ی بشريت» در نظر کانت، دربرگيرنده ی هر فرد انسانی است. به اين اعتبار، کانت نخستين فيلسوف روشنگری اروپاست که پيگيرانه خواهان ايجاد يک «جامعه ی شهروندی جهانی» است. کانت از طريق ايجاد چنين نهادی، در پی جلوگيری از بروز منازعات نظامی و جنگهای خانمانسوز است. وی ضرورت ايجاد «قوانين بين المللی» را برای متعهد ساختن همه ی دولتها يادآور می شود و تصويب چنين قوانينی را در خدمت ايجاد «جمهوری جهانی» می داند. به نظر کانت، حقوق بشر جهانشمول و تقسيم ناپذير است و برای کل خانواده ی بزرگ بشری اعتبار دارد... بهرام محبی .greenrights.ir

نوشته شده توسط مدیر وب در دوشنبه دوم بهمن 1385 ساعت 22:0 | لینک ثابت |
 
business article